صفحات

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

... هموطن ما مثلا برای گذراندن یک تعطیلات دوهفته ای یا برای ادامه تحصیل و یا یک ماموریت اداری به یک کشور غربی میرود. اگر دفعه اولش باشد که مسحور میشود. اگر سابقه ای داشته باشد فورا شروع به مقایسه هر پدیده ای که به چشمش بخورد با مشابه آن در ایران میکند. بدون آنکه در نظر بگیرد آن وقتی که بزرگان ما در کاخهای خود مشغول سرسره بازی بودند این نیویورکی ها و انگلیسی ها در عمق یکصد متری زمین مشغول کندن تونل و احداث قطارهای زیرزمینی بودند. آخر این چه توقعی است که دارید؟ ...
متن بالا بخشی از کتاب «جامعه شناسی خودمانی» نوشته حسن نراقی است. این نقل قول را در جواب دوست عزیزی آورده ام که احساس میکنم خیلی از هویت ایرانی اش ناراحت است [+ +]. البته نه آنکه به او حق ندهم که ناراحت باشد. واقعیت این است که خود من هم از شرایط موجود برای ما ایرانیها دل خوشی ندارم. قبول دارم که شرایط به گونه ای است که هم از طرف هموطنان خودمان و هم از طرف خارجیها (مثلا همین دولت آمریکا) از بسیاری از حقوق اولیه یک انسان محروم شده ایم. اما مگر نه اینکه بزرگترین دلیل این محرومیتها رفتار خودمان است؟ آمریکاییها و اروپاییها با صرف هزینه های مادی و معنوی و حتی جانی برای خودشان محیط زندگی ای ساخته اند. منظورم از محیط زندگی فقط بخش فیزیکی آن نیست. همه چیزش را میگویم، از فرهنگ و سیاست گرفته تا قوانین اجتماعی و مناسبات تجاری و ... تا حتی آزادیهای فردی و اجتماعی. چرا باید فکر کنیم که هر یک از ما حق داریم از همه امتیازاتی که آنها در زندگی اشان دارند، برخوردار باشیم؟ فقط به صرف اینکه من و شما دانشگاه رفته ایم؟ یا ۴ تا کتاب خوانده ایم؟ یا چه میدانم ... بابایمان پولدار است؟ یا خوش تیپ هستیم؟ ...

من که این طور فکر نمیکنم. راستش آنقدرها که ممکن است به نظر بیاید روی ایران و ایرانی بودن و هویت ایرانی و این قبیل چیزها تعصبی نیستم. اما فکر میکنم که هرچه باشیم و هرجا باشیم، ایرانی بودن جزء جدانشدنی شخصیت و هویت هر یک از ما است، و این یک اشتباه بزرگ است که فکر کنیم با مهاجرت یا حتی تغییر تابعیت میتوان آن را پاک کرد یا مثلا از شرش راحت شد. ما ایرانیها هزار عیب و ایراد بزرگ داریم. همه امان هم کمابیش به این ایرادها واقفیم. اصلا اگر لازم باشد هرکدام از ما آمادگی این را داریم که در لحظه نطق بلندبالایی در باب بدیهای ایران و ایرانی ارائه کنیم. البته از صمیم قلب به این هم معتقدیم که خود ما از این ایرادات و بدیها مبری هستیم و همه ایرانیهای دیگر غیر از ما و احتمالا کسانی که ما دوستشان داریم یا با ما دوست هستند، این اشکالات را دارند. مثلا وقتی برخی رفتارها را از هم میبینیم میگوییم « فلانی ایرانی بازی! میکنه ». به همین دلیل هم هست که خودمان را لایق زندگی بهتری میدانیم. فکر میکنیم آدمهای جاهای دیگر دنیا باید ما را بیشتر از بقیه هموطنهایمان تحویل بگیرند. یک ذره هم به ذهنمان خطور نمیکند که ما هم بخشی از همانها هستیم. ما هم اگر نه همه آن هزارها ایراد و اشکال، اما دست کم صدتایی از آن اشکالات دانه درشتش را داریم.

بگذارید باز هم بخشهای کوچکی از همان کتاب «جامعه شناسی خودمانی» را با هم مرور کنیم:
... شاردن، سیاح شهیر فرانسوی: « ایرانیان بیش از هر چیز دلشان میخواهد زندگی کنند و خوش باشند. بسیار مخفی کار و متقلب و بزرگترین متملقین عالم هستند. به غایت دروغگو و ... »

سرپرسی سایکس در کتاب «هشت سال در ایران»: « تباهی اخلاقی و بی صفتی ایرانی بدبختانه ضرب المثل است ... از تمام صفاتی که سیرت ایرانی را تشکیل میدهند یعد از خودخواهی بی حد، حرص پایدار در کسب مال و جمع ثروت از راه حلال و غیر حلال است. »

ژان لارتگی (RETGI) روزنامه نویس فرانسوی در کتاب «ویزا برای ایران»، ۱۹۶۲ پاریس: « ایرانیان مهنه مار و نکته سنج هستند، ذوق توطئه دارند، برای پذیراییهای رسمی ساخته شده اند. ایرانی مدام عاشق آشوب و اغتشاش و درهم و برهمی بوده است و خوشی او در این است که داد و فریاد راه می اندازد. یک نفر را، هر که میخواهد باشد، توانا و نیرومند و رستم دستانش بخواند اما درعین حال در دل دشنامش بدهد و آهسته یا قاه قاه بخندد و خلاصه همان صحنه کمدی خنده دار را بازی کند که مظهر زندگی ایرانیان است. ما فرنگی ها وقتی در حق کسی میگوییم سخت و استوار مقصودمان تحسین اوست در صورتی که در ایران چنین آدمی را احمق و نادان میخوانند و وقتی میخواهند از کسی تعریف کنند میگویند خیلی نرم است. »
...
بیش از این مطلب را طولانی نمیکنم. اینها تنها گزیده ای است از آنچه هست (هستیم). به شخصه معتقدم که تا وقتی که هر یک از ما به جای قبول کردن ایرادهای خودمان و سعی در برطرف کردن آنها، راه حل را در یک تغییر مکان جغرافیایی ساده خلاصه کنیم. آش همین آش است و کاسه هم همین. وقتی نخبه های اخلاقی ما امثال سعدی شیرازی هستند که با یک بیت شعر زیبا، وجدان درد امثال من و شمای فراری شده از وطن را تسکین میدهند و اصلا فلسفه پوچ فرار از ایران را برای آدمهایی که زندگی در ایران برایشان سخت است، با همان یک بیت شعر تئوریزه میکنند در بر همین پاشنه خواهد چرخید.

بیاییم یک بار هم که شده همه چیز را از خودمان شروع کنیم. فرقی نمیکند کجا هستیم. واقعا فرقی نمیکند. مهم این است که به نوبه خودمان یک قدم برداریم در راه اصلاح. اگر پدر و مادرهایمان این کار را کرده بودند الان خیلی جلوتر بودیم. ممکن است نتیجه اش به سن ما قد ندهد. اما خوب چه اشکالی دارد که نسلهای بعدی هم یک خیری از ما بهشان رسیده باشد. بالاخره از یک جایی باید شروع کرد. این که به همه دنیا نشان بدهیم که ایران چقدر جای بدی است، و اینکه آدمهای بد آنجا لیاقت آدمهای خوبی مثل ما را ندارند، و اعلام کردن اینکه خارجیها هم خوب است کم کم چشمشان را باز کنند و حساب ما را از بقیه ایرانیها جدا کنند (به ما ویزا بدهند، به ما پذیرش بدهند، با ما تجارت کنند و ...) دوای این درد نیست.

* * *
تاریخ این ایام را
هرکس که خواهد خواند،
جز این سخن از ما نخواهد راند:
این نسل سردرگم،
بر توسن اندیشه هاشان لنگ،
فرسنگ در فرسنگ
جز سوی ترکستان نمی رانند
تاریخ پیش از خویش را باری نمی خوانند.
شعر از: ع. شجاع پور