صفحات

حمله قلبی - بخش پایانی

[لینک بخش اول]

خیلی زود فردا شد. وضعیت عمومی ام خیلی بهتر بود. آماده آنژیوگرافی شدم. ساعتی بعد در اتاق آنژیو خوابیده بودم و در مانیتور بزرگ روبرو قلبم را میدیدم، که دکتر داشت داخلش را کندوکاو میکرد. ناگهان دکتر رو کرد به من و گفت یکی از رگهای اصلی کرونل سمت راست قلبم 100% بلاک شده. ترس توی چشماش موج میزد. میخواست بالن بزند و رگ را باز کند، اما میترسید که انسداد کامل رگ باعث بشود که بالن زدن به خود رگ آسیب برساند.

امیر و محسن و علی ربانی و علی توتونچیان و ربه کا (همسایه استرالیایی امان) بیرون منتظر بودند. دکتر از خودم پرسید که چه کار کنم. دلش میخواست یکی برایش تکلیف تعیین کند. من هم گفتم که هر چه صلاح میدانی انجام بده. بهش گفتم که من که متخصص قلب نیستم، و گفتم که شما خودت بهتر میدانی چه کنی. راضی نشد. گفت باید با دوستانت مشورت کنم.

از اتاق خارج شد و چند دقیقه ای با بچه ها صحبت کرد. قرار شده بود نظر آقای دکتر کاظم (یک پزشک ایرانی خوشنام که سالهاست در Penang زندگی میکند) را بخواهند. دکتر خودم هم تا اسم دکتر کاظم را شنید، آرام شد. آمد توی اتاق و به من گفت که این دکتر کاظم Instructor خود من هم بوده و خلاصه کلی در آن شرایط ازش تعریف کرد.

با مشورت با دکتر کاظم قرار شد من را در همان شرایط به بیمارستان دیگری منتقل کنند تا با حضور یک جراح ادامه عمل را از سر بگیرند. در این شرایط اگر خدای نکرده اتفاق بدی رخ داد، بلافاصله به اتاق عمل منتقلم کنند. فورا شرایط را فراهم کردند و ساعتی بعد سوار بر آمبولانس به سوی بیمارستان دیگری که قرار بود ادامه عمل در آنجا انجام شود رهسپار شدیم. امیر همراه من توی آمبولانس بود و بقیه دوستان هم خودشان را به هر شکل رساندند.

در این میان با اصرار دوستان، راضی شدم که به خانواده ام در تهران خبر بدهم که چه بلایی به سرم آمده. فکر کردم مناسب ترین آدمی که در این شرایط میتوانم قضیه را باهاش در میان بگذارم، عموی بزرگم در تهران است. از داخل آمبولانس با موبایل به عمویم زنگ زدم و ماجرا را برایش گفتم. قرار شد وقتی عمل به اتمام رسید بهش خبر بدهم که بعدش بروند خانه ما و ماجرا را برای مامان اینها تعریف کنند. تلفن امیر را هم بهشان دادم که اگر لازم شد با امیر در تماس باشند.

در بیمارستان، حضور دکتر کاظم بسیار موثر و روحیه بخش بود. هم برای خود من و اطرافیان و هم برای پزشک ها که آنطور که بعدا فهمیدم، هر دو نفرشان در گذشته دانشجوی همین دکتر کاظم بوده اند. زمان به سرعت میگذشت. تقریبا همه بر و بچه های شرکت را در آن لحظات دور و بر خودم میدیدم.

بدون معطلی به سی سی یو رفتیم و بعد از آماده شدن مقدماتی وارد اتاق آنژیو شدیم. دمای اتاق به شدت سرد بود. عمل را که شروع کردند، کم کم درد به سراغم آمد (احتمالا نتیجه طبیعی تلاش برای باز کردن رگ بود). رفته رفته درد بیشتر شد، به شکلی که دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و چند بار به دکتر گفتم درد شدید دارم. بالاخره مجبور شدند باز بهم مورفین تزریق کنند (جای همگی خالی، خیلی باحال بود p-: ).

مسخره ترین اتفاقی که این وسط میتوانست بیفتد هم این که در این میان نیاز شدید به دستشویی رفتن پیدا کرده بودم. سرمای شدید داخل اتاق هم مزید بر علت شده بود که داشتم کم کم کنترل خودم را از دست میدادم. چند بار به دکتر شرایطم را گفتم. اول گفت یک کم صبر کن الان تمام میشود. اما بالاخره مجبور شدند عمل را متوقف کنند و برایم لگن بیاورند (جای همگی خالی، این یکی هم خیلی چسبید p-: ).

خوشبختانه موفق شدند با موفقیت رگ مسدود شده را باز کنند، و بعد از یک شب خوابیدن در بیمارستان، بعد از ظهر جمعه از بیمارستان مرخص شدم. شکر خدا الان حالم خیلی خوب است. دو هفته استراحت مطلق برایم تجویز کرده اند، و مقدار زیادی دارو و رژیم غذایی.


تجربه عجیبی بود. آدم در شرایط بحرانی خیلی واقعیتها را عریان تر میبیند. آدم ها در شرایط سخت خیلی بهتر ذات پنهان خودشان را نشان میدهند. شاید ابلهانه به نظر بیاید، اما بیش از این که از این اتفاق ناراحت باشم، خوشنودم که ارزش واقعی بعضی از آدمها را خیلی بیشتر از قبل برایم روشن کرد. از Sarjeet و Ismail Loganthan که به همراه محسن به سرعت من را به دکتر رساندند بسیار ممنونم. اگر سرعت عمل و دلسوزی این سه دوست عزیز نبود، ممکن بود کل داستان به شکل دیگری پیش برود. دلسوزی و پیگیریهای مستمر دوستان نازنینم امیر، محسن، علی ربانی، علی توتونچیان و Rebecca (همان همسایه استرالیایی که در تمام لحظات چهره نگرانش را از پشت پنجره اتاق میدیدم) آنقدر برایم ارزشمند بود که نمیتوانم در قالب کلمات بیانش کنم. حضور ارزشمند و موثر آقای دکتر کاظم جوادخانی (معروف به دکتر کاظم) نیز در این میان آنقدر آرامش بخش و خوب بود که تا آخر عمر فراموشش نخواهم کرد.

از همه این دوستان عزیز، و همچنین همه دوستان مهربانی که با ارسال ایمیل، اس ام اس، تماس تلفنی و حضور در بیمارستان و ... اجازه ندادند که لحظه ای احساس تنهایی کنم، صمیمانه سپاسگزارم.

۸ نظر:

mkomasi گفت...

برای من هم که این پست را خواندم وحشتناک و باورنکردنی بود. خدا رو شکر که به خیر گذشت. مثل اینکه روحیه خوب خودت خیلی تاثیر گذار بوده در بهبود حالت.
خود من هم چند وقتیه خیلی فکرم مشغوله. که چطوری میشه از حمله قلبی جلوگیری کرد؟ و اینکه آیا اون مطلبی که تو هم بهش اشاره کردی درباره سرفه کردن واقعا تاثیری داره یا نه؟

MVJ گفت...

سلام آقای آرش
چی کار کردی با خودت؟ هی بهت گفتم این چربیها رو آب کن. هی گفتی نه. این هم آخر و عاقبتش. اگر یه کم به جای دروازه بانی، فورواد بازی میکردی چربیهات آب می شد. منو شناختی؟ دانشگاه امیرکبیر، فوتبال، محسن، کاپیتان :D
امیدوارم هیمشه صحیح و سالم و لاغر باشی

Picolo گفت...

آرش عزيز
خوشبختانه با هوشمندي و عكس العمل سريع خطر را از سر گذرانده‌اي. اميدوارم روي كيفيت زندگي‌ت اثر طولاني نگذارد و ذهنت را مشغول نكند. برايت آرزوي سلامتي دارم.

مجید گفت...

آرش جان،

خوشحالم که خطر به خیر گذشت.

elham tahmasebi گفت...

اول فکر کردم داستان یا یه چیزی بیه اینه ...امیدوارم زودتر خوب شید باید خیلی سخت بوده باشه

خبرنامه مالزی گفت...

از اینکه سلامتی خودتون رو دوباره به دست آوردید خوشحالیم

دوستان شما در خبرنامه مالزی

Ashkan گفت...

خوشحالیم شما هم با ما در این سفر در مالزی همراهید.

Mahdi گفت...

سلام

آخرین باری که دیدمت برای عیادت یه عمل دیگه اومده بودیم خونتون تهران با آقای جعفری!
درست نیست حالا بگم چه عملی بود!
خدا بد نده! خدا رو شکر که به خیر گذشت...