صفحات

حمله قلبی - بخش اول

چهل و هشت ساعت جهنمی را پشت سر گذاشتم. بدتر از این امکان نداشت. اما شکر خدا الان خوب خوبم. خیلی خوب تر از آنکه فکرش را بکنید. برای خودم هم به سختی قابل باور است که دیروز و پریروز در سی سی یو بستری بودم، و الان در خانه مشغول وبلاگ نوشتنم. این که میگویم «چهل و هشت ساعت جهنمی» یک دلیلش هم همین است که یک دفعه شروع شد و یک دفعه هم تمام شد. حداقل امیدوارم تمام شده باشد.

میخواهم خلاصه آنچه بر من گذشت را اینجا ثبت کنم. تجربه عجیبی بود. نمیخواهم فراموشش کنم. شاید فتح بابی هم بشود که در این وبلاگ بیشتر از خودم بنویسم. کاری که مدتی است قصد دارم انجام بدهم، اما به دلایل مختلف پشت گوشش می انداختم.

اما شرح آنچه گذشت:
سه شنبه حدود ساعت هشت و نه شب شروع کردیم به فوتبال بازی کردن با چند نفری از همکاران. از بین دوستان ایرانی فقط محسن بود. مابقی 10-12 نفری از آدمهای اداری و متصدیان خط تولید بودند، که اولین بار بود با هم فوتبال بازی میکردیم. بازی را شروع کردیم احساس کردم حسابی بدنم روی فرم است. توپ را میگرفتم و همه را دریبل میزدم و گل میزدم. فکر میکنم ظرف 10-15 دقیقه 3-4 تا گل زدم. خلاصه اینکه همه چیز خوب بود.

اما ناگهان احساس کردم خالی شدم. حس کردم توان راه رفتن ندارم. خیلی زود بود برای اینکه خسته شده باشم. رفتم طرف دروازه بان خودی و بهش گفتم برود جلو بازی کند. رفتم ایستادم توی دروازه تا نفسم سر جا بیاید. اما کمی که گذشت احساس کردم حتی تاب ایستادن هم ندارم. دست چپم شروع کرد به خواب رفتن. به سرعت حس کردم سمت چپ بدنم بی حس شده. خوابیدم روی زمین. بازی تعطیل شد و همه آمدند دور و برم. برایم آب و نوشابه آوردند. اما نمیتوانستم بخورم.

از روی اطلاعات قبلی، حدس زدم دچار حمله قلبی شده ام. میدانستم که در این صورت باید حداقل تحرک را داشته باشم و بخواهم که به سرعت مرا به پزشک برسانند. همین کار را هم کردم. با کمک و همراهی محسن و دو نفر دیگر از همکاران مالایی به سرعت به سمت نزدیکترین کلینیک درمانی راه افتادیم.

هرچه میگذشت بیشتر شکم به یقین تبدیل میشد که دچار حمله قلبی شده ام. توی یکی از این ایمیلهایی که همه به هم فوروارد میکنند خوانده بودم که در این شرایط باید سعی کنم نفس ها عمیق و پی در پی بکشم. شنیده بودم خوب است بلند بلند بخندم، یا مرتب و پی در پی سرفه های محکم کنم. همین کارها را هم کردم. نمیدانم اگر نمیکردم آیا داستان به شکل دیگری پیش میرفت یا نه. به هر حال من تا آنجا که در توان داشتم سرفه ها محکم کردم، و نفس عمیق کشیدم.

این وسط یک بار هم نزدیک بود با محسن دعوا کنم. آخر ناسلامتی همین یک ماه فبل کلاس کمکهای اولیه رفته بود. از کل درسهای کلاس فقط آن قسمت روحیه دادن به بیمار را خیلی خوب یاد گرفته بود D-: یکی دو بار بهش گفتم که محسن من دارم سکته میکنم. مرتب میگفت که نه اشتباه میکنی. میگفت احتمالا فشارت افتاده. اصلا در موقعیت بحث کردن نبودم. فقط توی دلم حرفش را قبول نکردم. اما یک دفعه یادم افتاد که کلاس کمکهای اولیه رفته. ازش پرسیدم که توی کلاسی که رفتی در مورد ناراحتی قلبی چی یاد گرفتی؟ آدمی در این شرایط چه باید بکند. باز شروع کرد روحیه دادن که حمله قلبی اینجوری نیست و درد دارد. گفتم خوب من هم درد دارم. گفت درد قلب که اینجوری نیست !!! دیگه کلافه ام کرد. فقط در کمال عصبانیت بهش گفتم «مزخرف نگو». از دیروز تا الان کلی این خاطره را با هم مرور کرده ایم و خندیده ایم. اما لحظات بدی بود.

به کلینیک که رسیدیم، دکتر بلافاصله متوجه شد که قضیه جدی است. امکانات لازم را نداشتند. گفت باید سریع من را به بیمارستان برسانند ... چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که به بیمارستان Pantai رسیدیم. بلافاصله به اورژانس منتقلم کردند و درمانهای اولیه را شروع کردند.

نوار قلبی و آسپیرین و قرص زیر زبانی و ... مطمئنم کرد که مسئله، حمله قلبی است. به فاصله کوتاهی به سی سی یو منتقل شدم. در این فاصله محسن، بقیه دوستان رو هم خبر کرده بود. توی اورژانس بودم که امیر را دیدم که همه وسایل و مدارکم را برداشته و با خودش آورده. علی ربانی و نادر میلانی را هم یادم هست که در سی سی یو دیدم. کومار (راننده نادر) را هم توی سی سی یو یادم هست. آمد تو، اول احوال من را پرسید، و بعدش شروع کرد درباره بازی منچستر و چلسی برایم تعریف کردن. آنقدر همه چیز سریع و پشت سر هم اتفاق می افتاد که الان تقدم و تاخر وقایع را به خاطر ندارم.

شب را توی سی سی یو با یک عالمه کابل و سیم و سنسور که به سرتاپایم وصل بود سپری کردم. مورفین بهم تزریق کرده بودند که درد را احساس نکنم. به همین خاطر در عالم هپروت بودم. اما متوجه بودم که پرستارها دائما دور و برم میگردند و وضعیتم را چک میکنند. میدانستم که حمله قلبی در سنین جوانی خطر زیادی دارد. درکشان میکردم. با این وجود خودم آرامش داشتم.

دکتر که بالای سرم آمد، گفت خوشبختانه به موقع به بیمارستان رسانده شدم. گفت که حمله قلبی بوده، اما خوشبختانه منجر به ایست قلبی نشده، و نوارهای قلبی وضعیت نرمال را نشان میدهند. با این وجود آزمایش خونم نشان میدهد که یکی از آنزیمها بیش از حد نرمال است و این یعنی هنوز یک جای کار ایراد دارد. قرار شد فردا آنژیوگرافی ام کنند.

ادامه دارد ...

۳ نظر:

Pinocchio گفت...

وبلاگ نوشتن بعد از حملهٔ قبلی علامت خوبیه! خدا شکر که به خیر گذشت.

Soheil Ebadian گفت...

bi khial ... omidvaram hame ch i khoob pish bere, bi khabar nazar

Alireza گفت...

agha man bavaram nemishe ahnoz. be har hal omidvaram ke be zoodi salamatie kamel hasel beshe. kheili khoshhalam ke be moghe rafti bimarestan,. man r o dar jaryan bezar va hadegahal to webloget benevis. bazam barat arezoye salamati mikonam .
fealan. alireza