صفحات

وضعیت اسف بار رباتیک ایران، و بیانیه انجمن فیزیک

چند روز قبل به ضرورت کاری در جلسه ای حاضر بودم. میزبان جلسه یکی از مدیران موفق و خوشنام کشور بود که در یکی از شرکتهای باسابقه و شناخته شده برای انجام کاری به حضورشان رسیده بودیم. در ابتدای جلسه که مطابق معمول به معرفی اولیه طرفین میگذرد، فردی که مسوولیت این امر را به عهده گرفته بود، در معرفی من اشاره ای به سابقه چندساله ام در زمینه رباتیک کرد. اینجا بود که میزبان مذکور لبخندی زد و گوشه چشمی نازک کرد و با لحنی طنز گونه گفت: «عجب! پس شما هم در زمینه رباتیک فعال بوده اید! پس باید به خاطر موفقیت های اخیر به شما هم تبریک گفت.». اشاره ایشان به خبری بود که با آب و تاب بسیار درباره رباتی به نام سورنا از تلویزیون پخش شده بود.


نمیدانم سورنا چیست، چه قابلیتهایی دارد، و قرار است چه کارهایی بکند. اما همینقدر میدانم که آنچه در آن کلیپ خبری پخش شد، چیزی جز یک ربات ساده تعقیب خط نیست که به جای یک جعبه کوچک که معمولا به عنوان بدنه این رباتها استفاده میگردد، از یک هیبت ۱۶۰ سانتیمتری مشابه بدن آدمیزاد برای آن استفاده شده است. ضمنا یک بلندگوی ساده هم داخل آن تعبیه شده که متن از قبل ضبط شده ای را پخش میکند. فقط کافی است اطلاعات خیلی سطحی از رباتهای پیشرفته ای که در دنیا (و حتی در همین ایران خودمان) ساخته شده داشته باشید تا به سرعت دستگیرتان شود که سورنا (دست کم آنچه در آن خبرها نمایش داده شد) بیشتر به یک شوخی شبیه است.


شرم آور است که دستاورد بیش از ۱۰ سال فعالیت مستمر چند هزار دانشجو و دانش آموخته علاقمند ایرانی در حوزه رباتیک میشود یک ربات تعقیب خط! رباتیک در ایران، با وجود این علاقمندان بسیاری داشته و دارد که با عشق و علاقه در آن حوزه فعالیت میکنند، متاسفانه توسط گروهی نمایندگی میشود تنها به فکر گرفتن ماهی خویش از این آب گل آلود هستند. وقتی روابط عمومی فلان موسسه آموزش عالی، یا رییس فلان دانشگاه یا حتی فلان استاد دانشگاه سالی چند بار به دلایل مختلف در رادیو و تلویزیون و مطبوعات عالم و آدم را خبر میکنند که «آهای ملت! چه نشسته اید که رباتهای بچه هاتان قهرمان جام جهانی شده اند.»، دیگر چه توقعی دارید که دختر بیچاره ای خودش را ستاره دنباله دار ذهن کسی ننامد.

نیازی نیست ذکر کنم که در آن جلسه (که در ابتدا ذکر کردم) چقدر خجالت کشیدم، و چقدر تلاش کردم که نشان بدهم که من از آنها نیستم، و اینکه من اصلا به دلیل همین دروغ و دغل ها بود که عطای کار در این حوزه را به لقایش بخشیدم.

* * *

هنوز عرق شرم این واقعه از پیشانیم خشک نشده بود که دوست دیگری خبر هیجان انگیز دوم را به فهرست بلندبالایی از دوستان مشترک امان (همگی رباتیک کار) ارسال نمود. خبر را خودتان ببینید: «پدر علم هوش مصنوعي نوين در گفتگو با قدس: نخستين روبات انسان نماي سخنگوي ايراني بزودي رونمايي مي شود». از قضا این آقا قرار است مشاور رباتیک شهردار تهران هم بشود. خبرش را هم همشهری منتشر کرده.


ای کاش یک انجمن علمی، یا انجمن صنفی یا چیزی شبیه این در بین رباتیک بازان ایرانی تشکیل میشد که حداقل سخنگوی بدنه عاشق و علاقمند رباتیک ایران باشد. ای کاش به جای این بیانیه انجمن فیزیک ایران، دوستان کمیته کلی ربوکاپ ایران درباره این گونه اخبار موضع گیری میکردند. هرچند که رفتارها و موضع گیریهای این دوستان، خود بارزترین نمونه رفتارهایی است از این دست. آنجا که رییس این کمیته ملی، جلوی چشم صدها نفر از علاقمندان اعلام کرد که مسابقه ربوکاپ Iran Open آنقدر خوب است که مسابقات آمریکایی US Open را از دور خارج کرده است [!] ، به نظرتان انتظار موضع گیریهایی از جنس آنچه انجمن فیزیک انجام داده، انتظاری بیجا نیست؟

توضیح بعد از انتشار: بیانیه انجمن فیزیک مربوط به اخبار اخیر نیست. چند سال قبل منتشر شده. منظور از آوردن آن در این یادداشت، تاکید بر نوع نگاه حرفه ای است که در آن هست و ای کاش در جاهای دیگر نیز دیده شود.

بازگشت

بعد از نزدیک یک سال و نیم کارکردن و زندگی در مالزی، قصد دارم به ایران برگردم. دو هفته ای میشه که استعفا داده ام، اما باید تا آخر آگوست 2008 به کار فعلی ادامه بدم. احتمالا یک دو هفته ای بعد از آن هم به رتق و فتق امور شخصی خواهم پرداخت و بعدش پرواز به سمت تهران. در این مدت تجربیات بزرگی کسب کردم، که امیدوارم بتوانم در ادامه راه زندگی به کارشان ببندم. دلم میخواهد در چند مطلب کوتاه تصویری از زندگی و کارم را در اینجا مکتوب کنم. شاید در آینده، بیشتر درباره این روزها بنویسم.

حمله قلبی - بخش پایانی

[لینک بخش اول]

خیلی زود فردا شد. وضعیت عمومی ام خیلی بهتر بود. آماده آنژیوگرافی شدم. ساعتی بعد در اتاق آنژیو خوابیده بودم و در مانیتور بزرگ روبرو قلبم را میدیدم، که دکتر داشت داخلش را کندوکاو میکرد. ناگهان دکتر رو کرد به من و گفت یکی از رگهای اصلی کرونل سمت راست قلبم 100% بلاک شده. ترس توی چشماش موج میزد. میخواست بالن بزند و رگ را باز کند، اما میترسید که انسداد کامل رگ باعث بشود که بالن زدن به خود رگ آسیب برساند.

امیر و محسن و علی ربانی و علی توتونچیان و ربه کا (همسایه استرالیایی امان) بیرون منتظر بودند. دکتر از خودم پرسید که چه کار کنم. دلش میخواست یکی برایش تکلیف تعیین کند. من هم گفتم که هر چه صلاح میدانی انجام بده. بهش گفتم که من که متخصص قلب نیستم، و گفتم که شما خودت بهتر میدانی چه کنی. راضی نشد. گفت باید با دوستانت مشورت کنم.

از اتاق خارج شد و چند دقیقه ای با بچه ها صحبت کرد. قرار شده بود نظر آقای دکتر کاظم (یک پزشک ایرانی خوشنام که سالهاست در Penang زندگی میکند) را بخواهند. دکتر خودم هم تا اسم دکتر کاظم را شنید، آرام شد. آمد توی اتاق و به من گفت که این دکتر کاظم Instructor خود من هم بوده و خلاصه کلی در آن شرایط ازش تعریف کرد.

با مشورت با دکتر کاظم قرار شد من را در همان شرایط به بیمارستان دیگری منتقل کنند تا با حضور یک جراح ادامه عمل را از سر بگیرند. در این شرایط اگر خدای نکرده اتفاق بدی رخ داد، بلافاصله به اتاق عمل منتقلم کنند. فورا شرایط را فراهم کردند و ساعتی بعد سوار بر آمبولانس به سوی بیمارستان دیگری که قرار بود ادامه عمل در آنجا انجام شود رهسپار شدیم. امیر همراه من توی آمبولانس بود و بقیه دوستان هم خودشان را به هر شکل رساندند.

در این میان با اصرار دوستان، راضی شدم که به خانواده ام در تهران خبر بدهم که چه بلایی به سرم آمده. فکر کردم مناسب ترین آدمی که در این شرایط میتوانم قضیه را باهاش در میان بگذارم، عموی بزرگم در تهران است. از داخل آمبولانس با موبایل به عمویم زنگ زدم و ماجرا را برایش گفتم. قرار شد وقتی عمل به اتمام رسید بهش خبر بدهم که بعدش بروند خانه ما و ماجرا را برای مامان اینها تعریف کنند. تلفن امیر را هم بهشان دادم که اگر لازم شد با امیر در تماس باشند.

در بیمارستان، حضور دکتر کاظم بسیار موثر و روحیه بخش بود. هم برای خود من و اطرافیان و هم برای پزشک ها که آنطور که بعدا فهمیدم، هر دو نفرشان در گذشته دانشجوی همین دکتر کاظم بوده اند. زمان به سرعت میگذشت. تقریبا همه بر و بچه های شرکت را در آن لحظات دور و بر خودم میدیدم.

بدون معطلی به سی سی یو رفتیم و بعد از آماده شدن مقدماتی وارد اتاق آنژیو شدیم. دمای اتاق به شدت سرد بود. عمل را که شروع کردند، کم کم درد به سراغم آمد (احتمالا نتیجه طبیعی تلاش برای باز کردن رگ بود). رفته رفته درد بیشتر شد، به شکلی که دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و چند بار به دکتر گفتم درد شدید دارم. بالاخره مجبور شدند باز بهم مورفین تزریق کنند (جای همگی خالی، خیلی باحال بود p-: ).

مسخره ترین اتفاقی که این وسط میتوانست بیفتد هم این که در این میان نیاز شدید به دستشویی رفتن پیدا کرده بودم. سرمای شدید داخل اتاق هم مزید بر علت شده بود که داشتم کم کم کنترل خودم را از دست میدادم. چند بار به دکتر شرایطم را گفتم. اول گفت یک کم صبر کن الان تمام میشود. اما بالاخره مجبور شدند عمل را متوقف کنند و برایم لگن بیاورند (جای همگی خالی، این یکی هم خیلی چسبید p-: ).

خوشبختانه موفق شدند با موفقیت رگ مسدود شده را باز کنند، و بعد از یک شب خوابیدن در بیمارستان، بعد از ظهر جمعه از بیمارستان مرخص شدم. شکر خدا الان حالم خیلی خوب است. دو هفته استراحت مطلق برایم تجویز کرده اند، و مقدار زیادی دارو و رژیم غذایی.


تجربه عجیبی بود. آدم در شرایط بحرانی خیلی واقعیتها را عریان تر میبیند. آدم ها در شرایط سخت خیلی بهتر ذات پنهان خودشان را نشان میدهند. شاید ابلهانه به نظر بیاید، اما بیش از این که از این اتفاق ناراحت باشم، خوشنودم که ارزش واقعی بعضی از آدمها را خیلی بیشتر از قبل برایم روشن کرد. از Sarjeet و Ismail Loganthan که به همراه محسن به سرعت من را به دکتر رساندند بسیار ممنونم. اگر سرعت عمل و دلسوزی این سه دوست عزیز نبود، ممکن بود کل داستان به شکل دیگری پیش برود. دلسوزی و پیگیریهای مستمر دوستان نازنینم امیر، محسن، علی ربانی، علی توتونچیان و Rebecca (همان همسایه استرالیایی که در تمام لحظات چهره نگرانش را از پشت پنجره اتاق میدیدم) آنقدر برایم ارزشمند بود که نمیتوانم در قالب کلمات بیانش کنم. حضور ارزشمند و موثر آقای دکتر کاظم جوادخانی (معروف به دکتر کاظم) نیز در این میان آنقدر آرامش بخش و خوب بود که تا آخر عمر فراموشش نخواهم کرد.

از همه این دوستان عزیز، و همچنین همه دوستان مهربانی که با ارسال ایمیل، اس ام اس، تماس تلفنی و حضور در بیمارستان و ... اجازه ندادند که لحظه ای احساس تنهایی کنم، صمیمانه سپاسگزارم.

حمله قلبی - بخش اول

چهل و هشت ساعت جهنمی را پشت سر گذاشتم. بدتر از این امکان نداشت. اما شکر خدا الان خوب خوبم. خیلی خوب تر از آنکه فکرش را بکنید. برای خودم هم به سختی قابل باور است که دیروز و پریروز در سی سی یو بستری بودم، و الان در خانه مشغول وبلاگ نوشتنم. این که میگویم «چهل و هشت ساعت جهنمی» یک دلیلش هم همین است که یک دفعه شروع شد و یک دفعه هم تمام شد. حداقل امیدوارم تمام شده باشد.

میخواهم خلاصه آنچه بر من گذشت را اینجا ثبت کنم. تجربه عجیبی بود. نمیخواهم فراموشش کنم. شاید فتح بابی هم بشود که در این وبلاگ بیشتر از خودم بنویسم. کاری که مدتی است قصد دارم انجام بدهم، اما به دلایل مختلف پشت گوشش می انداختم.

اما شرح آنچه گذشت:
سه شنبه حدود ساعت هشت و نه شب شروع کردیم به فوتبال بازی کردن با چند نفری از همکاران. از بین دوستان ایرانی فقط محسن بود. مابقی 10-12 نفری از آدمهای اداری و متصدیان خط تولید بودند، که اولین بار بود با هم فوتبال بازی میکردیم. بازی را شروع کردیم احساس کردم حسابی بدنم روی فرم است. توپ را میگرفتم و همه را دریبل میزدم و گل میزدم. فکر میکنم ظرف 10-15 دقیقه 3-4 تا گل زدم. خلاصه اینکه همه چیز خوب بود.

اما ناگهان احساس کردم خالی شدم. حس کردم توان راه رفتن ندارم. خیلی زود بود برای اینکه خسته شده باشم. رفتم طرف دروازه بان خودی و بهش گفتم برود جلو بازی کند. رفتم ایستادم توی دروازه تا نفسم سر جا بیاید. اما کمی که گذشت احساس کردم حتی تاب ایستادن هم ندارم. دست چپم شروع کرد به خواب رفتن. به سرعت حس کردم سمت چپ بدنم بی حس شده. خوابیدم روی زمین. بازی تعطیل شد و همه آمدند دور و برم. برایم آب و نوشابه آوردند. اما نمیتوانستم بخورم.

از روی اطلاعات قبلی، حدس زدم دچار حمله قلبی شده ام. میدانستم که در این صورت باید حداقل تحرک را داشته باشم و بخواهم که به سرعت مرا به پزشک برسانند. همین کار را هم کردم. با کمک و همراهی محسن و دو نفر دیگر از همکاران مالایی به سرعت به سمت نزدیکترین کلینیک درمانی راه افتادیم.

هرچه میگذشت بیشتر شکم به یقین تبدیل میشد که دچار حمله قلبی شده ام. توی یکی از این ایمیلهایی که همه به هم فوروارد میکنند خوانده بودم که در این شرایط باید سعی کنم نفس ها عمیق و پی در پی بکشم. شنیده بودم خوب است بلند بلند بخندم، یا مرتب و پی در پی سرفه های محکم کنم. همین کارها را هم کردم. نمیدانم اگر نمیکردم آیا داستان به شکل دیگری پیش میرفت یا نه. به هر حال من تا آنجا که در توان داشتم سرفه ها محکم کردم، و نفس عمیق کشیدم.

این وسط یک بار هم نزدیک بود با محسن دعوا کنم. آخر ناسلامتی همین یک ماه فبل کلاس کمکهای اولیه رفته بود. از کل درسهای کلاس فقط آن قسمت روحیه دادن به بیمار را خیلی خوب یاد گرفته بود D-: یکی دو بار بهش گفتم که محسن من دارم سکته میکنم. مرتب میگفت که نه اشتباه میکنی. میگفت احتمالا فشارت افتاده. اصلا در موقعیت بحث کردن نبودم. فقط توی دلم حرفش را قبول نکردم. اما یک دفعه یادم افتاد که کلاس کمکهای اولیه رفته. ازش پرسیدم که توی کلاسی که رفتی در مورد ناراحتی قلبی چی یاد گرفتی؟ آدمی در این شرایط چه باید بکند. باز شروع کرد روحیه دادن که حمله قلبی اینجوری نیست و درد دارد. گفتم خوب من هم درد دارم. گفت درد قلب که اینجوری نیست !!! دیگه کلافه ام کرد. فقط در کمال عصبانیت بهش گفتم «مزخرف نگو». از دیروز تا الان کلی این خاطره را با هم مرور کرده ایم و خندیده ایم. اما لحظات بدی بود.

به کلینیک که رسیدیم، دکتر بلافاصله متوجه شد که قضیه جدی است. امکانات لازم را نداشتند. گفت باید سریع من را به بیمارستان برسانند ... چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که به بیمارستان Pantai رسیدیم. بلافاصله به اورژانس منتقلم کردند و درمانهای اولیه را شروع کردند.

نوار قلبی و آسپیرین و قرص زیر زبانی و ... مطمئنم کرد که مسئله، حمله قلبی است. به فاصله کوتاهی به سی سی یو منتقل شدم. در این فاصله محسن، بقیه دوستان رو هم خبر کرده بود. توی اورژانس بودم که امیر را دیدم که همه وسایل و مدارکم را برداشته و با خودش آورده. علی ربانی و نادر میلانی را هم یادم هست که در سی سی یو دیدم. کومار (راننده نادر) را هم توی سی سی یو یادم هست. آمد تو، اول احوال من را پرسید، و بعدش شروع کرد درباره بازی منچستر و چلسی برایم تعریف کردن. آنقدر همه چیز سریع و پشت سر هم اتفاق می افتاد که الان تقدم و تاخر وقایع را به خاطر ندارم.

شب را توی سی سی یو با یک عالمه کابل و سیم و سنسور که به سرتاپایم وصل بود سپری کردم. مورفین بهم تزریق کرده بودند که درد را احساس نکنم. به همین خاطر در عالم هپروت بودم. اما متوجه بودم که پرستارها دائما دور و برم میگردند و وضعیتم را چک میکنند. میدانستم که حمله قلبی در سنین جوانی خطر زیادی دارد. درکشان میکردم. با این وجود خودم آرامش داشتم.

دکتر که بالای سرم آمد، گفت خوشبختانه به موقع به بیمارستان رسانده شدم. گفت که حمله قلبی بوده، اما خوشبختانه منجر به ایست قلبی نشده، و نوارهای قلبی وضعیت نرمال را نشان میدهند. با این وجود آزمایش خونم نشان میدهد که یکی از آنزیمها بیش از حد نرمال است و این یعنی هنوز یک جای کار ایراد دارد. قرار شد فردا آنژیوگرافی ام کنند.

ادامه دارد ...

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

... هموطن ما مثلا برای گذراندن یک تعطیلات دوهفته ای یا برای ادامه تحصیل و یا یک ماموریت اداری به یک کشور غربی میرود. اگر دفعه اولش باشد که مسحور میشود. اگر سابقه ای داشته باشد فورا شروع به مقایسه هر پدیده ای که به چشمش بخورد با مشابه آن در ایران میکند. بدون آنکه در نظر بگیرد آن وقتی که بزرگان ما در کاخهای خود مشغول سرسره بازی بودند این نیویورکی ها و انگلیسی ها در عمق یکصد متری زمین مشغول کندن تونل و احداث قطارهای زیرزمینی بودند. آخر این چه توقعی است که دارید؟ ...
متن بالا بخشی از کتاب «جامعه شناسی خودمانی» نوشته حسن نراقی است. این نقل قول را در جواب دوست عزیزی آورده ام که احساس میکنم خیلی از هویت ایرانی اش ناراحت است [+ +]. البته نه آنکه به او حق ندهم که ناراحت باشد. واقعیت این است که خود من هم از شرایط موجود برای ما ایرانیها دل خوشی ندارم. قبول دارم که شرایط به گونه ای است که هم از طرف هموطنان خودمان و هم از طرف خارجیها (مثلا همین دولت آمریکا) از بسیاری از حقوق اولیه یک انسان محروم شده ایم. اما مگر نه اینکه بزرگترین دلیل این محرومیتها رفتار خودمان است؟ آمریکاییها و اروپاییها با صرف هزینه های مادی و معنوی و حتی جانی برای خودشان محیط زندگی ای ساخته اند. منظورم از محیط زندگی فقط بخش فیزیکی آن نیست. همه چیزش را میگویم، از فرهنگ و سیاست گرفته تا قوانین اجتماعی و مناسبات تجاری و ... تا حتی آزادیهای فردی و اجتماعی. چرا باید فکر کنیم که هر یک از ما حق داریم از همه امتیازاتی که آنها در زندگی اشان دارند، برخوردار باشیم؟ فقط به صرف اینکه من و شما دانشگاه رفته ایم؟ یا ۴ تا کتاب خوانده ایم؟ یا چه میدانم ... بابایمان پولدار است؟ یا خوش تیپ هستیم؟ ...

من که این طور فکر نمیکنم. راستش آنقدرها که ممکن است به نظر بیاید روی ایران و ایرانی بودن و هویت ایرانی و این قبیل چیزها تعصبی نیستم. اما فکر میکنم که هرچه باشیم و هرجا باشیم، ایرانی بودن جزء جدانشدنی شخصیت و هویت هر یک از ما است، و این یک اشتباه بزرگ است که فکر کنیم با مهاجرت یا حتی تغییر تابعیت میتوان آن را پاک کرد یا مثلا از شرش راحت شد. ما ایرانیها هزار عیب و ایراد بزرگ داریم. همه امان هم کمابیش به این ایرادها واقفیم. اصلا اگر لازم باشد هرکدام از ما آمادگی این را داریم که در لحظه نطق بلندبالایی در باب بدیهای ایران و ایرانی ارائه کنیم. البته از صمیم قلب به این هم معتقدیم که خود ما از این ایرادات و بدیها مبری هستیم و همه ایرانیهای دیگر غیر از ما و احتمالا کسانی که ما دوستشان داریم یا با ما دوست هستند، این اشکالات را دارند. مثلا وقتی برخی رفتارها را از هم میبینیم میگوییم « فلانی ایرانی بازی! میکنه ». به همین دلیل هم هست که خودمان را لایق زندگی بهتری میدانیم. فکر میکنیم آدمهای جاهای دیگر دنیا باید ما را بیشتر از بقیه هموطنهایمان تحویل بگیرند. یک ذره هم به ذهنمان خطور نمیکند که ما هم بخشی از همانها هستیم. ما هم اگر نه همه آن هزارها ایراد و اشکال، اما دست کم صدتایی از آن اشکالات دانه درشتش را داریم.

بگذارید باز هم بخشهای کوچکی از همان کتاب «جامعه شناسی خودمانی» را با هم مرور کنیم:
... شاردن، سیاح شهیر فرانسوی: « ایرانیان بیش از هر چیز دلشان میخواهد زندگی کنند و خوش باشند. بسیار مخفی کار و متقلب و بزرگترین متملقین عالم هستند. به غایت دروغگو و ... »

سرپرسی سایکس در کتاب «هشت سال در ایران»: « تباهی اخلاقی و بی صفتی ایرانی بدبختانه ضرب المثل است ... از تمام صفاتی که سیرت ایرانی را تشکیل میدهند یعد از خودخواهی بی حد، حرص پایدار در کسب مال و جمع ثروت از راه حلال و غیر حلال است. »

ژان لارتگی (RETGI) روزنامه نویس فرانسوی در کتاب «ویزا برای ایران»، ۱۹۶۲ پاریس: « ایرانیان مهنه مار و نکته سنج هستند، ذوق توطئه دارند، برای پذیراییهای رسمی ساخته شده اند. ایرانی مدام عاشق آشوب و اغتشاش و درهم و برهمی بوده است و خوشی او در این است که داد و فریاد راه می اندازد. یک نفر را، هر که میخواهد باشد، توانا و نیرومند و رستم دستانش بخواند اما درعین حال در دل دشنامش بدهد و آهسته یا قاه قاه بخندد و خلاصه همان صحنه کمدی خنده دار را بازی کند که مظهر زندگی ایرانیان است. ما فرنگی ها وقتی در حق کسی میگوییم سخت و استوار مقصودمان تحسین اوست در صورتی که در ایران چنین آدمی را احمق و نادان میخوانند و وقتی میخواهند از کسی تعریف کنند میگویند خیلی نرم است. »
...
بیش از این مطلب را طولانی نمیکنم. اینها تنها گزیده ای است از آنچه هست (هستیم). به شخصه معتقدم که تا وقتی که هر یک از ما به جای قبول کردن ایرادهای خودمان و سعی در برطرف کردن آنها، راه حل را در یک تغییر مکان جغرافیایی ساده خلاصه کنیم. آش همین آش است و کاسه هم همین. وقتی نخبه های اخلاقی ما امثال سعدی شیرازی هستند که با یک بیت شعر زیبا، وجدان درد امثال من و شمای فراری شده از وطن را تسکین میدهند و اصلا فلسفه پوچ فرار از ایران را برای آدمهایی که زندگی در ایران برایشان سخت است، با همان یک بیت شعر تئوریزه میکنند در بر همین پاشنه خواهد چرخید.

بیاییم یک بار هم که شده همه چیز را از خودمان شروع کنیم. فرقی نمیکند کجا هستیم. واقعا فرقی نمیکند. مهم این است که به نوبه خودمان یک قدم برداریم در راه اصلاح. اگر پدر و مادرهایمان این کار را کرده بودند الان خیلی جلوتر بودیم. ممکن است نتیجه اش به سن ما قد ندهد. اما خوب چه اشکالی دارد که نسلهای بعدی هم یک خیری از ما بهشان رسیده باشد. بالاخره از یک جایی باید شروع کرد. این که به همه دنیا نشان بدهیم که ایران چقدر جای بدی است، و اینکه آدمهای بد آنجا لیاقت آدمهای خوبی مثل ما را ندارند، و اعلام کردن اینکه خارجیها هم خوب است کم کم چشمشان را باز کنند و حساب ما را از بقیه ایرانیها جدا کنند (به ما ویزا بدهند، به ما پذیرش بدهند، با ما تجارت کنند و ...) دوای این درد نیست.

* * *
تاریخ این ایام را
هرکس که خواهد خواند،
جز این سخن از ما نخواهد راند:
این نسل سردرگم،
بر توسن اندیشه هاشان لنگ،
فرسنگ در فرسنگ
جز سوی ترکستان نمی رانند
تاریخ پیش از خویش را باری نمی خوانند.
شعر از: ع. شجاع پور

و اما سایت فوتبالیستها

دو سه سالی هست که روی ایده یک سرویس اینترنتی کار میکنم، که فکر میکنم جای خالی اش در پهنه وسیع اینترنت به شدت خالی است. علاقمندان مسابقات ورزشی و به خصوص فوتبال درصد بالایی از کاربران اینترنت را تشکیل میدهند. این درحالی است که با وجود پیشرفتهای عجیب و غریب سرویسهای اینترنتی در زمینه های گوناگون، و وجود سایتهای مختلف خبری و اطلاع رسانی درباره مسابقات فوتبال، هنوز گاهی برای مطلع شدن از نتیجه یک مسابقه باید ساعتها منتظر بمانیم تا خبر مربوط به آن در یک خبرگزاری منتشر شود. بسیار پیش آمده که مسابقه ای از لیگ برتر ایران، یا حتی مسابقاتی مانند جام باشگاههای آسیا را دنبال میکرده ام، اما تا ساعتها پس از پایان مسابقه، علیرغم تلاش بسیار نتوانسته ام خبری درباره آن پیدا کنم.

البته سرویسهای متعدد خارجی وجود دارند که وظیفه اطلاع رسانی لحظه به لحظه درباره مسابقات فوتبال اروپایی و بین المللی را به انجام میرسانند (مثل Livescore که تفریبا همه گزارشگران تلویزیون ایران هم مشتری دائم آن هستند)، اما حتی همین سایتهای پر مخاطب نیز به حداقلها اکتفا کرده اند. این سایتها که غالبا به بنگاههای شرط بندی وابسته هستند، در بهترین شرایط تنها برای چند لیگ معتبر اروپایی و مسابقات ملی قابل استفاده هستند و به هیچ عنوان مسابقات فوتبال درجه دو و سه دنیا (مثل بازیهای لیگ ایران یا مسابقات آسیایی) را تحت پوشش قرار نمیدهند.

در این شرایط، و با نیم نگاهی به مفاهیم جدید دنیای وب (Web 2.0) از قبیل تولید محتوا توسط کاربران و به اشتراک گذاشتن اطلاعات و ...، و با توجه به اینکه کاربران اینترنت در دنیای وب جدید خودشان بهترین تولیدکننده محتوا هستند، به این فکر افتادم که اگر مکانی داشته باشیم که بتوانیم با مراجعه به آن در جریان نتایج و آخرین رخدادهای یک مسابقه فوتبال قرار بگیریم، و در عین حال اگر اطلاعی داریم، آن را در اختیار دیگران قرار دهیم، خیلی خوب میشود.

این بود که سایت فوتبالیستها را با همکاری دو نفر از بهترین دوستانم طراحی و در شکل و شمایل فعلی پیاده سازی نمودم.


سایت فوتبالیستها، که امروز رسما شروع به کار آن را اعلام کردیم، البته پیشینه ای دارد که فعلا از اشاره به آن صرف نظر میکنم. اما همین قدراشاره میکنم که قصد نداریم این سایت را در همین حد و اندازه نگه داریم. به اعتقاد من جای یک پاتوق جدی برای علاقمندان فوتبال در دنیای وب به شدت خالی است و فوتبالیستها قصد دارد این جای خالی را (یا حداقل بخشی از آن را) پر نماید. به همین دلیل هم هست که فعلا زبان سایت انگلیسی است. این به این دلیل است که فکر میکنم این سایت میتواند در آینده از همه جای دنیا مخاطب داشته باشد. هرچند که در همین ابتدای کار امکان ارسال مطلب به زبان های دیگر (از جمله فارسی) بطور کامل در آن گنجانده شده است. جالب است بدانید که در حال حاضر هم داریم روی سرویسهای دیگری (بازیهای پیش بینی، اخبار، شبکه های اجتماعی و ...) کار میکنیم که به محض آماده شدن هرکدام، آنها را برای استفاده همه در سایت فوتبالیستها معرفی میکنیم.

نحوه استفاده از سایت فوتبالیستها
برای استفاده از این سایت کافی است وارد صفحه مربوط به بازی مورد نظرتان شوید و آخرین نتیجه و رویدادهای مختلف بازی را دنبال کنید. فقط کافی است یک نفر از اعضای سایت در هر لحظه آنلاین باشد و آخرین وقایع بازی را برای اطلاع سایرین در آن وارد نماید تا به سادگی شما هم در جریان قرار بگیرید. ما خودمان تلاش میکنیم که همه بازیها را پوشش دهیم، اما قطعا ما انرژی کافی برای انجام این کار را نداریم و لازم است که کم کم همه علاقمندان در سایت مشارکت نمایند.

برای عضویت در سایت هم کافی است یک OpenID داشته باشید تا با استفاده از آن در سایت Login نمایید. OpenID سیستم جدیدی است برای Login کردن در سایتهای مختلف، که با استفاده از آن دیگر لازم نیست برای هر سایتی یک Username و Password جداگانه داشته باشید. کافی است یک بار در یک سرویس دهنده OpenID ثبت نام کنید و از این به بعد از همان آدرس در جاهای مختلف استفاده نمایید. جالب است بدانید که اکانت شما در بسیاری از سرویس های فعلی اینترنت (مثل WordPress یا Technorati) میتواند به عنوان OpenID شما مورد استفاده قرار گیرد. یعنی اگر شما مثلا یک وبلاگ در Wordpress داشته باشید، از همان آدرس وبلاگتان میتوانید به عنوان OpenID جهت ورود به سایتهای مختلف (از جمله فوتبالیستها) استفاده کنید. برای اطلاعات بیشتر [اینجا] را ببینید.