صفحات

در باب ربوکاپ و به لجن کشیده شدن آن در ایران

ربوکاپ را میشناسید؟ همان که در ایران به نام جام جهانی فوتبال رباتها مشهور است. حتما هم میدانید که تیمها و گروههای ایرانی یکی از بزرگترین گروههای شرکت کننده در همایشهای بین لمللی ربوکاپ در سالهای اخیر بوده اند. آیا میدانید که متاسفانه، علیرغم تبلیغات وسیع و عمدتا دروغین پیرامون ربوکاپ، ایران را به هیچ عنوان نمیتوان جزو کشورهای پیشرو رباتیک دنیا قلمداد کرد؟ آیا میدانید فعالان پروژه های ربوکاپ در سایر نقاط دنیا، چه استفاده هایی از نتایج تحقیقاتشان میکنند؟ ایرانیها چطور؟

متاسفانه باید گفت تقریبا تمام گروههای ایرانی شرکت کننده در همایشها ومسابقات ربوکاپ، یک هدف را از شرکت در این رویداد علمی دنبال میکنند، و آن هم کسب مقام است. یعنی میخواهند روی سکو بروند و کاپ یا Certificate ای بگیرند و بعد در ایران از مزایای آن بهره مند شوند. موارد متعددی را در میان اعضای تیمها سراغ دارم که اهداف متعالی تری را دنبال میکنند، اما متاسفانه باید بگویم هدف سرپرستان تیمها معمولا همین است، و از آن بدتر این که حاضرند برای نیل به این هدف هرکاری بکنند.

میدانید هدف ربوکاپ چیست؟ امروز دیگر آنقدر ربوکاپ در جامعه شناخته شده است، و آنقدر به فعالان عرصه ربوکاپ در کشور پرداخته میشود، که فکر میکنم دیگر همه میدانند ربوکاپ چیست، و قرار است تا سال 2050 به کجا برسیم و ... و ... و ... آنچه همگان احتمالا نمیدانند آن است که ربوکاپ یک مسابقه نیست. ربوکاپ یک پروژه است. و خیلی خیلی خیلی بیش از آنکه در جامعه ما برای آن تبلیغ میشود، اهداف تبلیغاتی را دنبال مینماید. البته تبلیغ و ترویج دانش رباتیک است و بسیار هم خوب است. این بخش را عینا از سایت رسمی ربوکاپ ترجمه کرده ام:

قصد ما اين است که با فراهم آوردن جذابيت در عين دشواری، از ربوکاپ به عنوان ماشين تبليغاتی تحقيقات در رباتيک و هوش مصنوعی استفاده گردد. يکی از راههای موثر برای ترويج تحقيقات در زمينه های مهندسی صرف نطر از توسعه کاربردهای خاص، اين است که يک هدف بزرگ و بلند مدت تعيين نماييم. و هنگامی که دستيابی به چنين هدفی نيازمند تلاشی بزرگ و دسته جمعی باشد، به آن يک پروژه رقابتی بزرگ (Grand Challenge Project) ميگوييم. ساخت يک ربات فوتباليست به خودی خود دستاورد اقتصادی، يا اجتماعی خاصی دربر ندارد، اما انجام آن به مثابه دستيابی به زمينه های مختلفی از فناوری محسوب ميگردد. ما چنين پروژه ای را يک پروژه برجسته (Landmark Project) ميناميم. ربوکاپ در عين آنکه يک مسئله استاندارد است، يک پروژه برجسته است.

واضح است که وقتی شما در یک پروژه رقابتی بزرگ کار میکنید، اصل آن رقابت هدف نیست. یعنی شما باید خیلی کوته فکر باشید که تمام هم و غمتان را صرف اول شدن درمسابقه کنید، و از اهداف بلند پروژه غافل شوید. متاسفانه این اتفاقی است که در میان RoboCupperهای ایرانی افتاده. دوستانی که سابقه حضور در همایشهای ربوکاپ را داشته اند، این را به خوبی میدانند که متاسفانه زشت ترین رفتارها و متوسل شدن به بدترین مستمسکها برای کسب امتیاز و ... از سوی تیمهای ایرانی در سالهای گذشته دیده شده. انواع و اقسام تقلبها، زیر آب زنی ها، کپی برداری از روی برنامه های دیگران، خرید و فروش رای (در رقابتهایی که برنده با رای گیری تعیین میشود) و با عرض شرمندگی اخیرا خرید و فروش تیم، خرید و فروش اعضای تیمهای دیگر، خرید و فروش سورس برنامه های دیگران و ... رفتارهایی است که به وفور در بین تیمهای ایرانی رایج شده. متاسفانه اوضاع به گونه ای است که برخی از دوستان خوشنام در این عرصه، در سالهای اخیر به دفعات در بین RoboCupperهای کشورهای دیگر به دلیل رفتارهای زشت هموطنانشان چاره ای جز ابراز شرمندگی نداشته اند. جالب اینجاست که یک بررسی سریع نشان میدهد که بسیاری از رفتارهای خجالت آور اینچنین، از سوی گروهی خاص با نام و نشان مشخص سر زده است. به خاطر پرهیز از اطاله کلام، از ذکر موارد خودداری میکنم.

مسابقات آزاد ربوکاپ ایران مشهور به قزوین اپن
اما تازه ترین نمونه این حرکات (که متاسفانه میتوان صفت رفتارهای ایرانی در دنیای ربوکاپ را به آن داد)، حرکتی به شدت سازماندهی شده تحت عنوان مسابقات ربوکاپ آزاد ایران (Iran Open) است. سال گذشته برگزارکنندگان تورنمنت ایران اوپن، با سوء استفاده از اعتبار و شخصیت جمعی از افراد خوشنام در عرصه ربوکاپ ایران، با ارایه وعده های دروغ تورنمنت ایران اوپن ۲۰۰۶ را برگزار نمودند. متاسفانه از آندست رفتارها که در بالا به آن اشاره شد، به وفور در این تورنمنت دیده شد. سوء استفاده وسیع تبلیغاتی آقایان از این رویداد بر همگان عیان بود. مراسم اهدای جوایز ایران اوپن ۲۰۰۶ یکی از تشریفاتی ترین و درعین حال مضحک ترین مراسمی بود که تا کنون دیده بودم. دروغهای بزرگ و فریبنده آقایان، زینت بخش مراسم بود و حضار را به وجد آورده بود. آنجا که برای خوش آمد نماینده مجلس شورای اسلامی اعلام شد با برگزاری مسابقه ایران اوپن، مسابقات ربوکاپ آمریکا از درجه اعتبار ساقط شد. یا آنجا که به دروغ اعلام شد برندگان این مسابقه از سربازی معاف هستند، یا آنجا که اعلام شد که به برکت این مسابقات از این پس تیمهای رباتیک ایرانی میتوانند آزادانه هر قطعه الکترونیکی را که میخواهند وارد کنند، یا ... و آنجا که آقای رییس بزرگ بزرگترین دانشگاه جهان، اعلام کردند که امروز ایران تولد پروفسور حسابی دیگری را جشن میگیرد (منظورشان همان کسی بود که بار برگذاری چنین نمایش باشکوهی را بردوش کشیده بود).

اما امروز ...
آقایان پس از نمایش عالیشان در ایران اوپن ۲۰۰۶ بر آن شدند که اختیار ربوکاپ ایران را قبضه کنند. برای این منظور با صرف هزینه فراوان و لشگرکشی به آلمان، موفق شدند فدراسیون جهانی ربوکاپ را مجاب نمایند که آنها را نماینده افکار عمومی RoboCupperهای ایرانی بدانند. متاسفانه سکوت سایر افرادی که به نوعی صاحب حق هستند، نیز در این راه بی تاثیر نبود. بعد از پایان ایران اوپن ۲۰۰۶ بسیاری از افراد شناخته شده ایران، عطای همکاری با ایشان را به لقایش بخشیده، از انجام هرگونه همکاری با آقایان امتناع کردند. آقایان هم که از خدا خواسته، از فضای به وجود آمده نهایت استفاده را کردند، و کمیته ای با عنوان کمیته ملی ربوکاپ ایران تشکیل دادند، و خود را مالک دربست وسیله تبلیغاتی خوبی به نام ربوکاپ کردند.

دعوت به همکاری!
آری، ... اینچنین بود که وقتی هفته گذشته، از سوی یکی از اعضای محترم این کمیته دعوتتامه همکاری برای افراد دلسوزی که در بالا ذکرشان رفت ارسال شد، از سوی هیچ یک از آنها مورد قبول قرار نگرفت. متاسفانه باید بگویم که تا کنون ربوکاپ به صورت غیر رسمی در ایران ابزار تبلیغاتی گروههای خاصی بود که از ناآگاهی جامعه استفاده میکردند، و از آن بهره برداریهای شخصی میکردند. اما امروز دیگرکار از کار گذشته، و شکل غیر رسمی قضیه هم تغییر یافته و دیگر به صورت رسمی و تحت عنوان کمیته ملی ربوکاپ ایران این اتفاق می افتد. ... متاسفم.

فکر نمیکنم عاقبت این تحریم این باشد که برگزاری مسابقات ایران اوپن به مشکلی برخورد نماید. اما معتقدم وقتی قرار است شما برای یک هدف بزرگ فعالیت نمایید، اما میدانید که زحمات شما در راستای انجام آن پروژه به کار گرفته نخواهد شد، و گروهی خاص از نتایج تلاشهای شما به نفع خود و گروهشان بهره برداری میکنند، دلیلی برای ادامه آن همکاری وجود ندارد.

شاید در آینده در این باره بیشتر بنویسم.

تغيير

از بس درباره «فوتبال» حرف زدم، خودم شرمنده شدم. اون نوشته بالای سر اين وبلاگ را که نوشته بود "يادداشت های آرش رادمند؛ عمدتا پيرامون تکنولوژی (به ويژه ميکروالکترونيک، رباتيک و فناوری اطلاعات)" تغيير دادم.

فوتباليستها ورژن 2

در بحبوحه هيجانهای قبل از جام جهانی فوتبال بود، که ايده ای به ذهنم رسيد ... ببينيد: [+]


تاريخچه
به خاطر دارم که در دوره دبيرستان موقع برگزاری مسابقات فوتبال (مثل جام ملتهای آسيا)، با يکی از دوستان فرمهايی درست ميکرديم وبين بچه ها پخش ميکرديم تا پيش بينی های خودشان را از نتيجه مسابقات در آن بنويسند. بعد فرمها را جمع آوری ميکرديم و بعد از پايان مسابقات، به پيش بينی ملت امتياز ميداديم. گاهی يک پول مختصری هم جمع ميکرديم، و به برنده ها جايزه هم ميداديم. راستش معمولا يک پولی هم از جيب رويش ميگذاشتيم تا بشه يک خودکاری، روان نويسی، چيزی خريد و به برنده هديه داد.

چند سال بعد، وقتی که ديگه دانشجو شده بودم، يکی از اقوام همان کار ما را به شکل سازمان يافته تری پياده کرد. آن هم اين که فرم هايی آماده کرده بود، و در هنگام تعطيلات نوروز، و ديد و بازديدهای عيد، آن را بين تمام دوستان و آشنايان تقسيم ميکرد، تا مسابقات جام جهانی را که در تابستان برگزار ميشد (يعنی حدود 3 ماه بعد)، پيش بينی کنند. هرکس هم علاقمند بود در مسابقه شرکت کند، حق وروديه ای را به آن آقا ميپرداخت. بعد از پايان جام جهانی، يک روز تعطيل همه دوستان و آشنايان در يک باغ جمع ميشدند، و ضمن آنکه از طبيعت بهره ميبردند، جوايزی هم بين برندگان تقسيم ميشد. فکر کنم اين کار در 2 جام جهانی 2002 و 1998 انجام شد.

به خاطر دارم که در هنگام جام جهانی 2002 هم يک سری از دوستانم هم ايده مشابهی پياده کردند. همه اين تجربيات نشان ميداد که اين تيپ مسابقات اگر به شکل خوبی اجرا بشوند، بين جمع دوستان و آشنايان علاقمند به ورزش جذابيت خاص خودش را دارد.

نسخه اوليه فوتباليستها
اما در گرماگرم هيجانهای قبل از جام جهانی 2006 آلمان، اين ايده از ذهنم گذشت که همان کار را درقالب يک سايت پياده سازی کنم. ايده را با يکی از دوستان (روزبه) مطرح کردم، و با کمک روزبه دست به کار شديم و نسخه اوليه ای از سايت فوتباليستها را برای پيش بينی مسابقات جام جهانی آماده کرديم.


برايمان قابل باور نبود که همان سايت پر ايراد و آماتور، که مملو از باگهای کوچک و اعصاب خرد کن بود، بدون آنکه ذره ای خرج تبليغاتش شود، روزانه تا 3500 الی 4000 ويزيتور هم داشت. ضمن آنکه بيش از 500 نفر به عضويت سايت درآمده بودند و روزانه نظرات خود را در آن وارد ميکردند.

واما اکنون ...
بعد از پايان جام جهانی 2006، تصميم گرفتيم سايت را يک خانه تکانی اساسی بکنيم، و همه تجربياتی را که در نسخه اوليه فوتباليستها بدست آورده بوديم، با ايده های نابی که اعضای گرامی سايت در اختيارمان گذاشته بودند، روی هم بريزيم و فوتباليستها را به يک پاتوق دوستانه برای علاقمندان ايرانی فوتبال تبديل نماييم.

قرارمان اين بود که اين نسخه جديد، ابتدای مهر ماه (همزمان با شروع ليگ برتر) عملياتی شود. اما متاسفانه کارها کمی بيشتر طول کشيد. امروز (با استعانت از 4 روز تعطيلی اهدايی آقای پرزيدنت) کم کم ميتوانم اعلام کنم که نسخه بتای «فوتباليستها» آماده استفاده است.

آنچه مسلم است اينکه در روزها و ماههای آينده بخشهای مختلفی به اين سايت اضافه خواهد شد، تا بتواند هرچه بيشتر شايسته عنوان پاتوق فوتبالدوستان ايرانی شود. اما اميدوارم که سايت فوتباليستها، از هم اکنون پاسخگوی نيازهای خاص علاقمندان باشد. اگر پيشنهاد يا انتقادی هم وجود دارد، با آغوش باز ميپذيريم.

درباره نسخه جديد «فوتباليستها»
همان گونه که ذکر شد، در نسخه جديد، قصد داريم به سمتی حرکت کنيم که «فوتباليستها» به يک پاتوق گرم و دوستانه علاقمندان فوتبال تبديل شود. به گونه ای که هر علاقمند به فوتبال، در روز حداقل يک بار به اين سايت سر بزند، واطلاعات بازيهای هر روز را دريافت نمايد، اگر خواست نظرش را درباره هر بازی اعلام کند، با دوستانش کرکری بخواند و ...

برای نيل به اين هدف در نخستين گام، لازم است فرد در سايت عضو شود و يک پرونده ساده (فعلا فقط نام و نام خانوادگی) داشته باشد. هر چند بدون عضويت هم امکان استفاده از بسياری از امکانات سايت وجود دارد، اما پيشنهاد ميکنم که اگر به اين چيزها که گفتم علاقمنديد، حتما در فوتباليستها عضو شويد. امکاناتی که به مرور به سايت اضافه ميشود، آنقدر جذاب خواهد بود که شما را ترغيب نمايد که عضو فوتباليستها باشيد.

هم اکنون ميتوانيد ضمن پيگيری نتايج مسابقات و مشاهده وضعيت تيمها در ليگهای مختلف، برنامه دقيق مسابقات هر روز را در سايت فوتباليستها مشاهده کنيد. ضمن آنکه امکان پيش بينی نتيجه بازيها هم وجود دارد، و ما چکيده ای از نظرات اعضا را درباره هر مسابقه، به همراه يک عالمه اطلاعات جالب درباره هر مسابقه درهر لحظه دراختيارتان قرار ميدهيم.

بيش از اين مطلب را طولانی نميکنم. لطفا کمی وقت بگذاريد و در سايت فوتباليستها چرخ بزنيد. اميدوارم مفيد باشد، و با يک بار مراجعه به اين سايت مشتری دائمی اش شويد.

باز هم فوتبال

خوب، شکر خدا مشکلات فوتبال مملکت (دادکان، برانکو وعلی دايی) حل شده اند! الحمدلله فوتبال در جاده پيشرفت قرار گرفته و بر خلاف سالهای گذشته که همينطور داشتيم پسرفت ميکرديم، الان داريم تخته گاز پيش ميروي! با همين سرعت اگر پيش برويم احتمالا در جام جهانی 2010، اميد داريم که جزو 4 تيم برتر باشيم!

چرخ ليگ برتر با نظم مثال زدنی در حال چرخيدن است. ليگهای دسته اول و دوم و جوانان و نوجوانان و اميد و ... را که ديگر نگو و نپرس. همه اينها را بگذاريم کنار اين که ديشب موفق شديم لکه ننگی را که محمد دادکان بر دامان فوتبال مملکت گذاشته بود، پاک کنيم. ديديد گفتند؟ ديشب تيم ملی ايران با تکيه بر استعداد و آمادگی بازيکنان جوان و تجربه لژيونرها و درايت و کاردانی کادر فنی موفق شد با ارائه يک بازی زيبا [!] (همان چيزی که خون برانکو را برايش در شيشه کرده بوديم) با اردن مساوی کنيم. مبارک است. دلم ميخواهد بدانم نظر به اصطلاح کارشناسان را در اين باره. روزنامه ها اين روزها تب حمايت از فوتبال ملی اشان خيلی بالا گرفته.

بگذريم ... اميدوارم که تيم ملی در بازيهايش هم خوب بازی کند و هم خوب نتيجه بگيرد.

مصاحبه مصطفوی
اما داريوش مصطفوی ديشب يک مصاحبه خواندنی انجام داده، که اگر علاقمند به پيگيری وقايع فوتبال هستيد، حتما از دستش ندهيد. حقيقتا اين قضيه مصداق کامل اين ضرب المثل ايرانی است که: "يک ديوانه يک سنگی را در چاه ميندازد، 100 تا عاقل جمع ميشوند و نميتوانند خارجش کنند". دارند فوتبال ملی ايران را به خاطر حماقت های آقايان معلق ميکنند، آن وقت ببينيد نظرات دبير فدراسيون را!

برايم جالب است بدانم که آقای مصطفوی موقع ادای اين افاضات، چه چيزی در ذهن داشته. چه تصوری درباره مخاطبين داشته؟ آقا قبول که ما شبيه گ... هر چی به خوردمان ميدهند، قبول ميکنيم. اما واقعا اينقدر؟ بی خيال داريوش خان. يک کلمه بگو "ببخشيد"، خلاص ميشوی. نياز به اين همه آسمان و ريسمان نيست به خدا.

دبير فدراسيون در جايی از اين مصاحبه فرموده اند:

" پس از برگزاری بازی ایران - آنگولا شورای معاونان سازمان تربیت بدنی تشکیل جلسه داده و تصمیم بر آن گرفتند که دادکان دیگر به درد اداره فدراسیون فوتبال نمی خورد وبر طبق نظرآنها با بروز آن اتفاقات وحشتناک در جام جهانی وی باید جای خود را به فرد دیگری بدهد. اما محمد علی آبادی خواسته آنها را نپذیرفت و حکم به برکناری دادکان نداد. وی اگر مدرکی دال بر کنار گذاشتن خود از ریاست فدراسیون فوتبال دارد می تواند آن را در اختیارروزنامه بگذارد تا همه در جریان قرار بگیرند. "

عجب روزگاری است. هنوز مدت زيادی نگذشته که اينطور به غلط کردن و دست و پا زدن افتاده اند. متن کامل اين مصاحبه را اينجا [+] ميتوانيد بخوانيد. گويا اين مصاحبه در پاسخ به صحبتهای هفته قبل محمد دادکان [+] بوده.

* * * * *

روزگار است اينكه گه عزت دهد و گه خوار دارد
چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد

ماست فضايی !


اين ژاپنيها حقيقتا شاهکارند ...

اسم سفينه فضايی سايوز (Soyuz) اين روزها خيلی به گوش همه ما خورده. سايوز، يا همان کشتی روياهای خانم انوشه انصاری، دفعه قبلی که در فصل بهار به فضا پرتاب شده بود، با خودش مقداری باکتری تخمير کننده به زمين آورده. گويا ژاپنيها با استفاده از دو نوع از اين باکتريها، ماست تهيه کرده اند (اين باکتريها را به عنوان مايه ماست بندی مصرف کرده اند)، و ماست مربوطه را به عنوان ماست «اوچو او تابی شيتا» (يعنی ماستی که در فضا سفر کرده)، به فروش ميرسانند. [1]

اما اين بار اول نيست که چنين محصولی در ژاپن ارائه ميشود. يک بار با استفاده از باکتريهايی که مدتی در فضا بوده اند، «ساکی» درست کرده اند، و اين محصول به سرعت به يکی از پر فروشترين نوشيدنيها در ژاپن بدل شده است. [2]

بايد ديد باکتريهای همراه خانم انصاری در سفر 10 روزه اشان، قرار است در 4-5 ماه آينده برای تهيه چه خوراکی ای در ژاپن مورد استفاده قرار گيرند!

شطرنج

چند روز قبل مطلبی ميخواندم که درآن چند بار به مهره وزير(Queen) در شطرنج و حرکت آن اشاره شده بود. بی اختيار به اين فکر افتادم که چرا Queen که در زبان انگليسی به معنای «ملکه، شهبانو و زن پادشاه» است، در صفحه شطرنج پارسی به «وزير» ترجمه ميشود؟ آيا دليلش از نوع دلايل ناموسی و ... است؟!


نگاهی به نام خارجی ساير مهره های شطرنج و مقايسه آنها با نام فارسی اشان جالب است:

King
معنای لغوی «پادشاه» است، و در فارسی هم به همان نام «شاه» ترجمه شده است.

Queen
همانطور که گفته شد، به معنای «ملکه، شهبانو و زن پادشاه» است، اما در فارسی به «وزير» ترجمه شده. دليلش را نميدانم.

Rook
معنای لغوی اين کلمه به معنای «کلاغ زاغی و کلاغ سياه» است. اما نام فارسی آن «رخ» است. در مورد اين مهره گويا نام Rook از نام فارسی آن برگرفته شده است. «رخ» در زبان فارسی به معنای «ارابه جنگی» است.

Bishop
به معنای «اسقف» است که يکی از مقامات کليسا است. اما در شطرنج فارسی به «فيل» ترجمه شده!

Knight
در ديکشنری اين واژه به «قهرمان، شواليه، نجيب زاده و سوارکار» ترجمه شده. در فارسی هم به نام «اسب» شناخته ميشود. احتمالا دليل اين نامگذاری شکل اين مهره است، که به شکل کله اسب است.

Pawn
در زبان انگليسی اين واژه به معنای «گروگان» است. در صفحه شطرنج ايرانيها به اين مهره «سرباز» يا «پياده» ميگويند.

به نظر ميرسد، به جز مهره «شاه» که ترجمه فارسی و انگليسی اش شبيه هم است، و «رخ» که نام انگليسی اش برگرفته از نام فارسی است، ترجمه هايی که برای نام مهره های «پياده» و «اسب» شده نيز تا اندازه ای قابل تحمل است (يعنی دست کم نام های فارسی و انگليسی اين مهره ها به شکل و شمايل خود مهره مرتبط هستند).

اما نميدانم چرا «ملکه»، «وزير» دربار شده است، و «اسقف» اعظم به مقام شامخ «فيل» بودن رسيده است!

درست نميدانم اين نامها که ما داريم، ترجمه ای از روی نامهای خارجی است، يا آنها از زبان فارسی ترجمه کرده اند، يا هر دو از زبان سومی ترجمه شده. اما به نظر ميرسد نامهای انگليسی نامهای بامسماتری هستند. مثلا نام «ملکه» با توجه به قدرت فوق العاده آن، نام بهتری برای مهره «وزير» است. در مورد «فيل» که خيلی قضيه حادتر است، شکل و شمايل اين مهره نه تنها هيچ شباهتی به فيل ندارد، که اتفاقا خيلی هم شبيه کلاه «اسقف»هاست.

بگذريم، اگر کسی چيزی دراين باره ميداند، ما را هم خبر کند. ممنون ميشوم.

از ماست که بر ماست

اين مطلب «مديريت ايرانی» را حتما بخوانيد، خواندنيست (لينک از Carpe Diem). حس ميکنم تمام حرفهايی را که تلاش ميکردم درباره فوتبال ايران در يکی دو يادداشت اخيرم [+ +] بيان کنم را به طريق بسيار زيباتری بيان کرده. البته اين مطلب خيلی کلی تر از بحث فوتبال است، و به مشکلات بزرگتری ميپردازد، اما مصداق بزرگ آن در ذهن من فعلا «فوتبال ايرانی» است.

فقط من با اين نوع نگاه يک مشکل کوچک دارم. آنهم اينکه فکر ميکنم نوع نگاه اين يادداشت طنز زيبا (مثل خيلی از تحليلهای ديگر)، از آن نوع نگاهها است که تقصيرات را از گردن ما برميدارد، و مقصر همه شکستها و عقب ماندگيها را به گردن يک شخص سوم (حقيقی يا حقوقی) به نام مديريت می اندازد. انگار نه انگار که نقش منفی اساسی را در اين ميان خود ما بازی ميکنيم.

در مورد مثال تيم ملی فوتبال، که از قضا خيلی شبيه حکايت فوق است، آن کميته تحقيق (همان خرد جمعی خودمان) سعی کرد به نتيجه ای برسد که مردم دوست داشتند (مردم_ مردم هم که نه؛ به نظر من روزنامه ها اين افکار را در ذهن مردم کرده بودند). قبل از آن هم اين خود مردم بودند که مقصر را (پاروزن کم کار، يا همان علی دايی) شناسايی کردند و ...

خلاصه اينکه خيلی نبايد تقصيرات را گردن اين و آن انداخت. مديريت، شخصيتی جدا از ما نيست. بد نيست گاهی تلنگری به خودمان هم بزنيم.

نرم افزارهای Open Source برای Windows - قسمت اول

نهضت Open Source روز به روز طرفداران بيشتری پيدا ميکند. در ايام نه چندان دور (همين چند سال قبل)، اگر از کسی درباره نرم افزارهای Open Source سوال ميکردی، نهايتا به يکی دو پاسخ عمومی همچون سيستم عامل Unix يا کامپايلر زبان C ميرسيدی. واقعيت آن است که صنعت توليد نرم افزار هنوز آنقدر رشد نکرده بود، و تعداد نرم افزارهای کاربردی آنقدر زياد نبود که انتظار شنيدن نامهای متعددی را داشته باشيم.

اما با پيشرفت سريع نرم افزارهای کاربردی، و استفاده گسترده از آنها، طرفداران نرم افزارهای Open Source هم بيکار ننشسته اند، و به توليد نرم افزارهايی با کيفيت مناسب، برای رقابت با نرم افزارهای تجاری موجود پرداخته اند. يکی از معروفترين اين نرم افزارها همان Firefox معروف است، که طبق اخباری که از گوشه وکنار شنيده ميشود، به آرامی در حال ربودن گوی سبقت از همتايان خود (از جمله Internet Explorer) است.

در گذشته، نرم افزارهای Open Source عمدتا تحت سيستم عاملهای غير از Windows بودند؛ اما در سالهای اخير توسعه نرم افزارهای Open Source تحت Windows نيز مورد توجه قرار گرفته است. با توجه به گستردگی استفاده از محيط سيستم عامل Windows و سادگی، سبک بودن، قدرتمندی و راحتی کار با نرم افزارهای Open Source مناسب ديدم که برخی از اين نرم افزارها را اينجا معرفی کنم. توجه کنيد که يکی از مهمترين ويژگيهای اين نرم افزارها رايگان بودن آنهاست، لذا برای استفاده از آنها نياز به پرداخت هيچ پولی نيست. به کرک و شماره سريال و امثالهم نيز نياز نداريد.

Gaim
نرم افزار Instant Messaging يا همان Messenger خودمان. توسط اين نرم افزار ميتوانيد همزمان به اکانت خود در Yahoo! Messenger و MSN Messenger و ICQ و چندين سرويس Chat ديگر متصل شويد و در يک محيط واحد از امکانات همه آنها استفاده کنيد. [دريافت]

Mozilla Firefox/Thunderbird
فکر نميکنم در مورد اين دو نرم افزار نياز به توضيح خاصی باشد. Firefox يک مرورگر قدرتمند وب و Thunderbird نرم افزاری برای دريافت و ارسال email (مشابه Outlook) است.


هر دو نرم افزار قابليت سفارشی شدن (Customization) مطابق سليقه کاربر را دارند. [دريافت فايرفاکس] [دريافت تاندربرد]

OpenOffice.org
اين مجموعه نرم افزاری قدرتمند که بين کاربران سيستم عاملهای لينوکس طرفداران زيادی دارد، جايگزين مطمئنی برای مجموعه Office مايکروسافت ميتواند باشد. اين مجموعه، شامل شش نرم افزار است که ميتواند برای کار با صفحات گسترده (Spreadsheet)، بانکهای اطلاعاتی، اسناد (Document)، نمايش اسلايد و ... مورد استفاده قرار گيرد. اين مجموعه اکنون در محيطهای مختلف، و از جمله ويندوز قابل استفاده است. [لينک]

GIMPshop
يک جايگزين کامل (و حتی در برخی موارد بهتر) برای فتوشاپ. فوق العاده سبک و با کاربری آسان و قابليتهای فراوان. [لينک]

Filezilla
يک نرم افزار کامل و عالی برای نقل و انتقال فايل بر روی سايتهای FTP. [دريافت]

Notepad++
با دانلود کردن اين Editor جذاب و قدرتمند، آن را جايگزين Notepad خود نماييد. قابليتهای زيادی دارد، از جمله اينکه اگر فايلهای برنامه های زبانهای مختلف را با Notepad++ باز کنيد، ميتوانيد کلمات کليدی، متغيرها، توضيحات و ... را به رنگهای مختلف ببينيد. [دريافت]

ادامه دارد ...

کنفرانس

READIUS، شاهکار جديد فيليپس

شرکت آلمانی فيليپس (Philips)، به تازگی نمونه آزمايشی يک کامپيوتر جيبی ويژه مشاهده و خواندن فايل با عنوان Readius را به بازار عرضه کرده است. اين دستگاه که ويژگی منحصر به فرد آن استفاده از يک صفحه نمايش انعطاف پذير است، اين امکان را به استفاده کنندگان ميدهد که به هنگام استفاده، با باز کردن آن صفحه نمايش آن را تا ابعاد يک نمايشگر 5 اينچی بزرگ نمايند (320 پيکسل در 240 پيکسل)، و پس از پايان مطالعه ميتوانند صفحه نمايش را جمع کنند، و آن را در جيب خود بگذارند (100 ميليمتر * 60 ميليمتر * 20 ميليمتر).


صفحه نمايش مذکور که به دليل انعطاف پذيری و قابليت جمع شدن آن، از آن تحت عنوان کاغذ الکترونيکی (e-Paper) نيز ياد ميشود، يک نمايشگر تک رنگ (Monochrome)، است که کنتراست بالايی دارد، و همين ويژگی آن را به يک ابزار مناسب برای خواندن متون، شکلهای گرافيکی و حتی نقشه های الکترونيکی تبديل نموده است.

يک ويدئوی کوتاه تبليغاتی که نمايش عملکرد اين دستگاه دوست داشتنی است را ميتوانيد در اين آدرس مشاهده نماييد.

منبع [1 2]

چند موضع گيری فوتبالی

من واقعا قصد ندارم که اينقدر درباره فوتبال بنويسم، اما چه کنم که با اين اتفاقاتی که اين روزها در فوتبال می افتد، آدم نميتونه ساکت بمونه.

به هيچ وجه اعتقاد ندارم که بازی ضعيف و حتی شکست در برابر کره جنوبی در سئول اتفاق وحشتناکيه ... اما فکر ميکنم که وقتی پس از حذف ايران از جام جهانی، همه طوری برخورد ميکنند که انگار ما بايد قهرمان جام جهانی بشيم، و چند نفر جانی بالفطره مثل برانکو و علی دايی و دادکان باعث شکسته شدن غرور ملی امان شدند؛ حالا لااقل بايد ازشان توضيح خواست.

خدا را شکر به کره جنوبی نباختيم. احتمالا از گروهمان صعود هم ميکنيم. اما مگر نه آنکه اين تيم، همان تيم برانکو بود، با حذف علی دايی و جايگزين شدن محمود فکری؟ يحيی هم که خداحافظی کرده بود. مگر قرار نبود از آن آقايی که مدعی بود جنازه اش هم در جام جهانی ميتوانست گل بزند، استفاده شود؟ تيم ملی ايران برای کدام بازی اش در 4 سال گذشته (به جز دو تورنمنت جام ملتهای آسيا، و جام جهانی) يک ماه در اردو بوده؟


کاش الان يکی می آمد از اين روزنامه های رنگ و وارنگ، که برای از دست رفتن غرور ملی در اثر باخت به مکزيک سينه چاک ميدادند، سوالی ميپرسيد؟ مديران کيهان ورزشی، خبر ورزشی، 90، جهان فوتبال، ايران ورزشی و ... هرکدام به نوبه خود از ناموس ملی اشان که توسط علی دايی و برانکو مورد تاخت و تاز قرار گرفته به خوبی دفاع کرده اند. حالا بفرمايند تحويل بگيرند.

ميخواهم در چند مورد موضعم را بيان کنم:

1- از رفتن محمد دادکان از فدراسيون فوتبال متاسفم. به نظرم اين يکی از بزرگترين ضرباتی بود که ميشد بر پيکر فوتبال ايران وارد کرد.

2- به نظرم برانکو ايوانکوويچ و علی دايی دو تا از پايه های موفقيت نسبی فوتبال ايران در 4 سال گذشته بوده اند (البته بعد از دادکان). معتقدم که بدون اين 3 نفر، و برنامه ريزيها و ممارست و نظم آنها، فوتبال ايران حتی به جام جهانی 2006 صعود نميکرد، چه برسد به اينکه ادعای صعود از گروهش را داشته باشد. اصلا هم قبول ندارم که در گروه ساده ای بوديم. نتيجه گرفتن در برابر ژاپن، بحرين و کره شمالی به مراتب از کره جنوبی، سوريه و چين تايپه مشکل تر بود.

3- داريوش مصطفوی را يک قران قبول ندارم. کارنامه سوء استفاده هايش از مديريت هم که بر همگان آشکار است.

4- به اعتقاد من بزرگترين نقطه ضعف فوتبال ايران عدم وجود کارشناسان و تحليلگران خوب و کاربلد است. همين کارشناسان و مطبوعاتی های بيسواد و تنبل هستند که برای آنکه نقاط ضعف فعاليت حرفه ای خودشان را بپوشانند، با هر مربی، بازيکن و مدير موفقی بنای ناسازگاری ميگذارند. (از ايويچ و بلاژويچ گرفته تا برانکو و دادکان و علی دايی و ...). اين اواخر که حتی چشم ديدن عادل فردوسی پور را هم ندارند و تمام تلاششان اين است که عادل را با مخ به زمين بکوبند. در اين باره در آينده بيشتر توضيح خواهم داد.

5- از عدم موفقيت تيم ملی خوشحال نيستم. اگر به فوتبال علاقمند هستم، بايد از تيم ملی کشورم حمايت کنم و از موفقيتش خوشحال شوم. حتر اگر مطابق نظرات من اداره نشود.

فعلا همين ...

انرژی هسته ای، حق مسلم ماست

تا حالا همه جورش رو ديده بوديم. مثلا وسط اخبار، يا در کنار پيام های بازرگانی و درست قبل از يک برنامه پربيننده، يا حتی در مسابقات ورزشی ... اما اين يکی ديگه خدا وکيلی حرف نداشت ...

"انرژی هسته ای، حق مسلم ماست"، پيام اين قسمت از سريال پربيننده نرگس!

سيستم خودکار تشخيص هويت به کمک امواج راديويی

چندی قبل در خبرها آمده بود که گذرنامه های آمريکايی به چيپ های اطلاعات شخصی مجهز ميشوند [+ +]. اين چيپ های اطلاعات شخصی چه هستند و چگونه عمل ميکنند؟

اين قطعات الکترونيکی کوچک که وسيله شناسايی به کمک امواج راديويی (Radio Frequency Identification) يا RFID ناميده ميشوند، به هيچ عنوان (آنگونه که خبرنگار ايسنا مدعی شده) به قصد تشخيص فرکانس راديويی صدای افراد [!] مورد استفاده قرار نميگيرد (احتمالا دوست عزيزی که زحمت ترجمه متن خبر را بر عهده داشته فکر کرده که چون در RFID دو کلمه Radio و Frequency آمده است پس بايد ربطی به صدا و راديو داشته باشد، و توضيحات تکميلی فوق را به خبر اضافه کرده است).

يک سيستم RFID ساده به نوعی جايگزين خوبی برای سيستمهای بارکد معمول در فروشگاههای بزرگ ميتواند باشد. در حقيقت به جای برچسب بارکدی که در فروشگاههای بزرگ بر روی اجناس چسبانده ميشود، در سيستم RFID، يک برچسب RFID که RFID Tag يا Transponder ناميده ميشود، بر روی اجناس ميچسبانند، و کليه اطلاعات مرتبط با محصول را در داخل حافظه ای که در اين برچسب تعبيه شده مينويسند (بديهی است که برای اين کار ابزارهای ويژه ای وجود دارد). سپس در هنگام لزوم، به کمک ابزارهای ديگری که برچسب خوان (RFID Reader) هستند (جايگزين دستگاههای بارکدخوان)، اين اطلاعات خوانده ميشود و از آن استفاده ميشود.

يک برچسب RFID

اما فرکانس راديويی کجای اين سيستم استفاده ميشود؟
هرکجا که نياز به خواندن اطلاعات از داخل اين برچسبهای اطلاعاتی وجود داشته باشد، دستگاههای برچسب خوان ميتوانند از راه دور و به کمک ارسال و دريافت امواجی با فرکانس راديويی، اطلاعات اين برچسبها را بخوانند. اين يکی از مهمترين امتيازات اين سيستم، نسبت به شيوه های قبلی است. چرا که به کمک اين سيستم، ديگر نياز به تماس مستقيم، دستگاه برچسب خوان با برچسبها وجود ندارد. حتی ميتوان حالتی را تصور کرد که در يک فروشگاه بزرگ، فردی که در صف صندوق ايستاده و مقدار زيادی خريد کرده است، بدون نياز به خارج کردن تک تک اجناس از سبد خريد خود، تنها آنها را از نزديکی دستگاه برچسب خوان عبور دهد، و ظرف زمان بسيار کوتاهی صورت حساب خود را دريافت کند. در واقع دستگاه با استفاده از امواج راديويی ميتواند برچسب همه کالاهای خريد شده را به صورت يکجا بخواند، و نيازی به لمس تک تک آنها ندارد.

برچسبهای RFID ابزارهای الکترونيکی هستند، و لذا مانند ساير ابزارهای الکترونيکی نياز به توان الکتريکی دارند. يعنی يا بايد باطری داشته باشند، و يا به طريق ديگری توان الکتريکی مورد نياز خود را تامين نمايند. برچسبهای RFID که معمولا بدون نياز به باطری مورد استفاده قرار ميگيرند، توان الکتريکی مورد نياز خود را از جريان الکتريکی اندکی که در دو سر آنتن راديويی اشان برقرار ميشود تامين مينمايند.

برچسبهای RFID چيز جديدی نيستند، و سالهاست در گوشه و کنار دنيا مورد استفاده قرار ميگيرند. حتی در داخل ايران نيز در برخی فروشگاهها اين برچسبها استفاده ميشوند. اما اين برچسبها در مقايسه با سيستم بارکد کمی گرانتر هستند، و طبيعتا استفاده از آنها صرفا به عنوان برچسبهای فروشگاهی مقرون به صرفه نيست. اما در سالهای اخير انواعی از اين برچسبها ساخته شده که Chip الکترونيکی درون آنها استفاده ميشود، و برچسبهای RFID هوشمند هستند. اين نوع برچسبها انقلابی در استفاده گسترده از اين سيستم شناسايی ايجاد نموده است. به طوری که موج استفاده گسترده از آن راه افتاده، و احتمالا در مدت کوتاهی نمونه های مختلفی از اين برچسبها را در جاهای مختلف شاهد خواهيم بود.

در حال حاضر استفاده از اين برچسبها در گذرنامه های انگليسی و آمريکايی، آغاز شده است و در Gateهای فرودگاهی اين دو کشور دستگاههای برچسب خوان کنترل گذرنامه وجود دارد و استفاده ميشود. اين سيستم، همچنين در برخی سيستمهای حمل ونقل شهری (مثل مترو، اتوبوس و ...) و همچنين برخی نظامهای انبارگردانی فروشگاههای بزرگ (مثل فروشگاههای زنجيره ای Wallmart) مورد استفاده قرار گرفته است.

تصويری از يک برچسب RFID که در زير پوست دست کاشته شده است

متوليان اين فناوری به دنبال معرفی بيشتر اين سيستم، و استفاده گسترده تر از آن در گوشه و کنار زندگی روزمره هستند. به عنوان مثال دارندگان حيوانات خانگی ميتوانند با يک جراحی مختصر، برچسب RFID را در زير پوست حيوان خود جاسازی نمايند، و کليه اطلاعات شناسايی حيوان را در داخل آن ذخيره نمايند. اين کار حتی برای انسانها نيز قابل استفاده است، و مواردی از استفاده از اين سيستم شناسايی برای انسانها نيز مشاهده شده است. مثلا يک Night Club در شهر بارسلون اسپانيا، از Chipهای RFID کاشته شده در زير پوست، برای شناسايی مشتريان خاص خود استفاده مينمايد [+].

احتمالا در سالهای آينده شاهد استفاده گسترده از اين برچسبها در زندگی روزمره خواهيم بود.

عکسها و برخی اطلاعات از ويکی پديا

انگار کم کم از تيم برانکو رفع اتهام ميشود

نميدانم خوشحال باشم که حدسم درست بوده، يا ناراحت از اينکه گند کار تيم ملی مبتنی بر خرد جمعی آقايان به اين سرعت دارد در می آيد. روزنامه شرق امروز يادداشتی دارد با عنوان "بازگشت به گذشته ها؛ شباهتهای قلعه نوعی و برانکو". جملات آخر اين نوشته خيلی جالب است:

«فعلا فرصتی برای ریسك نیست.» این پاسخ از سوی عضو كادر فنی تیم ملی یعنی مهر تاییدی بر اصرار چهار ساله برانكو برای استفاده از یاران مورد علاقه اش. مربی كروات درست فكر می كرده یا امیر قلعه نویی هم در قامت مربی تیم ملی بزدلانه تصمیم می گیرد شاید اهمیت چندانی نداشته باشد. مهم این است كه حاصل هم اندیشی و خرد جمعی همان شده كه چهار سال تمام تكفیرش كرده ایم.

سانتريفوژ يا سانترفيوژ؟

اين آقای ميرزايی (دبير کميسيون اعطای نشانهای دولتی)، چه اصراری داره که به همه حالی کنه که سانترفيوژ (به کسر "ت" و سکون "ر") درسته نه سانتريفوژ! ظرف چند دقيقه ای که در مراسم اعطای نشان به کاردرستهای هسته ای پشت تريبون قرار داشت، بيش از 20 بار گفت "سانترفيوژ"!

لازم به توضيح است که کلمه Centrifuge که همان دستگاه ساده جداسازی مواد مختلف بر اساس وزن حجمی آنها است، در فارسی سانتريفوژ خوانده ميشود، و حتی اگر يک نفر بخواهد با Accent غليظ آن را بخواند، سنتريفيوژ يا حداکثر سانتريفيوژ ميخواندش، نه سانترفيوژ (به کسر "ت" و سکون "ر").

مصاحبه دادکان

روزنامه شرق امروز مصاحبه مفصلی با محمد دادکان (رييس سابق فدراسيون فوتبال)، انجام داده که خيلی خواندنی است. اگر به پيگيری مسائل فوتبال علاقمنديد، حتما وقت بگذاريد و آن را بخوانيد.


ماموريت برخی شرکتهای بزرگ

در ادامه يادداشت قبلی، شايد بد نباشد نگاهی به ماموريت (Mission Statement) برخی شرکت ها و سازمانهای بزرگ و مشهور بيندازيد. چند مثال از شرکتهای بزرگ (مثل کوکاکولا، بوئينگ، Nike و جنرال موتورز) در اين ليست ديده ميشود که مطالعه آنها و مقايسه آن با عملکرد اين شرکتها بسيار جالب توجه است. قاعدتا با کمی جستجو بايد بتوانيد Mission Statement هر سازمان بزرگی را که علاقمند هستيد پيدا کنيد. ماموريت سازمانهای بزرگ معمولا محرمانه نيست.

ماموريت گوگل

مقدمه
برنامه ريزی از پايه های مديريت صحيح و اصولی است، تا جايی که در آموزشهای کلاسيک مديريت، آنجا که وظايف مديريت را برمی شمارند همواره برنامه ريزی همواره يکی از سرفصلهای اصلی را تشکيل ميدهد. در اهميت برنامه ريزی همين بس که ساير وظايف يک مدير، در ارتباط با برنامه ريزی است که معنی پيدا ميکند. سازماندهی، کنترل و حتی رهبری همگی وظايفی هستند که مديريت يک سازمان بايد انجام دهد تا به اهداف تعيين شده در برنامه ها دست يابد.

برنامه ها در سطوح مختلف تعريف ميشوند و انواع مختلفی دارند. از انواع و اقسام بودجه بندی ها و قوانين گرفته، تا دستورالعملها و رويه ها و استراتژی ها و حتی اهداف کوتاه مدت و بلند مدت سازمان، انواع مختلف برنامه محسوب ميشوند. يکی از مهمترين نيازهای اوليه يک سازمان تعيين اهداف بلند مدت و راه رسيدن به آنها است. اين نوع برنامه که به خصوص در شرکتها و سازمانهای بزرگ اهميت پيدا ميکند، به برنامه استراتژيک مشهور است.


برنامه استراتژيک اجزای مختلفی دارد: اهداف (Goal)، شعارها (Motto)، چشم انداز (Vision) و ماموريت (Mission) سازمان از جمله بخشهای مختلف برنامه استراتژيک محسوب ميشوند، که بايد با صرف هزينه و دقت فراوان تعيين شوند. برنامه استراتژيک برای يک سازمان حکم همان خشت اول را دارد که اگر کج نهاده شود، ديوار تا ثريا کج خواهد رفت. به عنوان يک مثال خوب ميتوان به مقايسه دو شرکت خودروسازی ايران خودرو و هيوندای کره جنوبی پرداخت. اين دو شرکت که تقريبا همزمان آغاز به کار کرده اند، دربدو تاسيس شعارهايی برای خود در نظر گرفته اند. شعار هيوندای اين بوده: "پيش به سوی صادر کردن خوروهای ساخت هيوندای به خارج از مرزهای کره". اين را مقايسه کنيد با شعار معروف ايران خودرو: "به اميد روزی که هر ايرانی يک پيکان داشته باشد". هر دو شرکت در طول ساليان برای رسيدن به اهداف خود تلاش کرده اند. اما اينچنين بوده که ما الان در ايران از انواع مدلهای هيوندای استفاده ميکنيم، اما ايران خودرو تا همين پارسال دست از سر پيکان بر نداشته بود.

و اما Google ...
اما هدف از اين مقدمه چينی آن بود که اهميت موضوع را آنچنان که در ذهن دارم، بيان کرده باشم. مثل خيلی های ديگر، امپراتوری Google در سالهای اخير، از جنبه های مختلف مورد توجه من بوده است. با پيشرفت ها و خلاقيتهای ارائه شده در Google، سرويسهای جديدش، شکل و شمايل و سادگی هيجان انگيزش خيلی حال ميکنم.


جالب است به صفحه معرفی Google از نگاه خودش نگاهی بيندازيم. ماموريتی که مديران Google برای خودشان تعيين کرده اند، درهمان سطر اول به وضوح بيان شده است:

"Google's mission is to organize the world's information and make it universally accessible and useful."

يعنی Google ميخواهد همه اطلاعات موجود در دنيا را سازماندهی کند، و آن را در دسترس همه جهانيان قرار دهد. وقتی خدمات، سرويسها، قابليتها، تصميمات و ... ارائه شده توسط مديران Google را در سالهای اخير مرور ميکنيم، و آنها را در کنار عبارت فوق قرار ميدهيم، خيلی چيزها برايمان روشن تر ميشود. در همين صفحه معرفی Google، اشاره ای گذرا به هريک از اين خدمات شده، و جايگاه آنها برای رسيدن به آن هدف بزرگ به روشنی تبيين شده است.

بسيار ديده ام که اين سوال برای افراد پيش می آيد، که چرا Google اين همه خدمات با کيفيت خود را به رايگان در اختيار همه قرار ميدهد؟ به نظر شما پاسخ اين قبيل سوالات در همان جمله بالا نهفته نيست؟

بلاگر بتا

با صرف کمی وقت، اين وبلاگ را به سرويس جديد بلاگر منتقل کردم. متاسفانه نتوانستم بخش نظرات را منتقل کنم. به نظر ميرسد سرعت بارگزاری صفحات روی Server جديد، به طرز محسوسی بيشتر از قبل است. يک کپی از وبلاگ قبلی در اين آدرس [+] همچنان در دسترس است.

پ.ن: ممکن است آدرس مستقيم برخی مطالب عوض شده باشد. در نتيجه اين احتمال وجود دارد که اگر از طريق لينک هر يک از مطالب (در سايتهای ديگر) به اين صفحه می آييد، دچار مشکل شويد.

برانکو

اگر برانکو ايوانکوويچ به جای اميرخان امشب روی نيمکت تيم ملی نشسته بود، الان چه سرنوشتی در انتظارش بود؟ فردا روزنامه ها تيتر اولشان چه بود؟ گزارشگر بازی از دقيقه چند شروع ميکرد به نق زدن؟ تماشاگران از دقيقه چند تيم را هو ميکردند، از دقيقه چند فحش خواهر و مادر به علی دايی ميدادند؟


نميگويم برانکو بهترين مربی دنيا است. اما به نظرم سيستم حاکم بر فوتبال ايران چند سالی بود که داشت خوب عمل ميکرد. منظورم اين نيست که اشتباه نداشت، اما برآيند عملکردش مثبت بود. فوتبال ايران هم داشت پيشرفت ميکرد. ليگ سر و شکل گرفته بود. استقلال و پرسپوليس داشت دستگيرشان ميشد که با اعمال نفوذ و عقب و جلو کردن زمان بازيها و انتخاب داور و ... نميتوانند موفق باشند. فوتبال ملی کم کم به جايی رسيده بود که ملت ادعا داشتند بايد امثال مکزيک و آنگولا را له کنيم. آن هم پس از يک دوره عجيب و غريب آماده سازی که هيچ کس حاضر نشد با ايران بازی تدارکاتی کند. دليلش را هم همه ميدانند.

اما حالا ...
- بازیهای جام حذفی را که هنوز نگذاشتند تمام شود (دليلش هم واضح است). اميدوارم اقلا يک بازی برگزار کنند؛ همينطور بدون بازی نگويند پرسپوليس قهرمان است.
- ليگ را هم که تعطيل کرديم که با سوريه بازی کنيم ... بازی مهمی بود بالاخره!
- اين هم که نتيجه بازی با سوريه ... واقعا شرم آور است.

يک وقت اشتباه نشود، منظورم اين نيست که فدراسيون فعلی پرسپوليسی است، يا استقلالی. بلکه معتقدم، يک آدمی که سوابق مديريتی اش در فوتبال مملکت مشخص است، حالا پس از يک دوره نسبتا طولانی (6-7 سال) که تقريبا کنار گذاشته شده بود، ميدان پيدا کرده. حالا آمده تا خودش را نشان بدهد، دوباره. در قدم اول هم تصميم دارد آنهايی را که با عملکرد نسبتا قابل قبولشان باعث شدند تا پته اش روی آب بيفتد، تا ميتواند ضايع کند.

اين آدم، از آنجا که سرد و گرم فوتبال را چشيده است، و به خوبی به زير و بم کار آشناست، در آغاز قصد کرده تا طرفداران آبی و قرمز را با خودش همراه کند. با سرپرستان و مديران دو تيم کنار می آيد. خواسته هايشان را برآورده ميکند. در انتخاب مربی و بازيکن تيم ملی سعی ميکند هر دو طرف را راضی نگهدارد و ...

خلاصه برگشتيم به 10 سال قبل. سالها بود فراموش کرده بودم که وقتی فهرست بازيکنان تيم ملی را اعلام ميکنند، اول شروع کنيم به شمارش تعداد بازيکنان استقلال و پرسپوليس. تا اگر تعدادشان مساوی بود، به همين مساوی بودن گير بدهيم، و اگر نامساوی بود که واويلا!

پ.ن: فکر ميکنم قلعه نوعی آدم زرنگ و عاقلی است، و به همين راحتی خودش را برای ديگران قربانی نميکند. معتقدم تا الان با بعضی چيزها کنار آمده، ولی خيلی زودتر از آنکه فکرش را بکنيم، معادلات ذهنی آقايان را به هم ميزند. به نظر شما قلعه نوعی آدمی بود که بعد از آن لات بازی آری هان و حمايت انصاری فرد، که بازيکنان پرسپوليس را به تيم ملی ندادند، آنها را دوباره به اردو بپذيرد؟ من که فکر نميکنم اوضاع تيم ملی اينطور بماند. اما در هر حال اوضاع خوبی نخواهد بود، متاسفانه.

درهای Google Analytics به روی عموم باز شد

Google Analytics، سرويس رايگان جمع آوری آمار بازديدکنندگان سايتهای اينترنتی، سرانجام به صورت آزادانه در اختيار علاقمندان قرار گرفت. پيش از اين برای استفاده از امکانات Google Analytics نياز بود که در سايت مربوطه ثبت نام کنيم، و در ليست انتظار منتظر بمانيم تا دعوت نامه برايمان ارسال شود.

Google Analytics امکانات نسبتا متنوعی در اختيار کاربران قرار ميدهد، که استفاده از آن را برای هر مدير سايتی دلپذير مينمايد. اين امکانات در هيچ يک از نمونه های مشابه (از w3counter و nedstat گرفته تا همين پرشين استت خودمان) وجود ندارد. مثل همه خدمات ديگر Google، اين سرويس نيز از هوشمندی منحصر به فرد و طراحی ساده و زيبايی برخوردار است.

درباره قرعه کشی بزرگ مسابقات پيش بينی جام طلا

مسابقه جام طلا را حتما به خاطر داريد. مسابقه پيش بينی بازيهای جام جهانی فوتبال که صدا و سيما راه انداخته بود. برای شرکت در اين مسابقه لازم بود يکی از CDهای طلايی (3000 تومان)، نقره ای (2000 تومان) و برنزی (1000 تومان) را خريداری کنيد. بعد از آن در قرعه کشی های متعدد صدا و سيما شرکت داده ميشديد و اين شانس را داشتيد که برنده يکی از جوايز ارزنده اين مسابقه بشويد. قرار بود هر شب يک دستگاه خودرو به يک نفر اهدا شود و در پايان جام جهانی نيز يک منزل مسکونی به يک برنده خوش شانس اهدا شود. در طول مسابقات جام جهانی که به صورت شبانه روزی برای خريد اين CDها تبليغ ميشد. حتی مخاطبان ترغيب ميشدند که اگر ميخواهند شانس برنده شدنشان را افزايش دهند، چند تا از اين CDها بخرند.

بعد از پايان جام جهانی مديريت شرکت سروش رسانه (مجری اين مسابقه)، اعلام کردند که برای اينکه علاقمندان همچنان شانس شرکت در اين مسابقه مهيج [!] را داشته باشند، قرعه کشی اين مسابقات (که قرار بود در روز پايانی جام جهانی صورت پذيرد) به روز ميلاد حضرت علی (ع) موکول ميشود. يعنی با يک مديريت صحيح [!] سعی کردند که باقيمانده CDهای موجود در انبار را هم به فروش برسانند.

حالا مدتی از پايان جام جهانی و جو تبليغاتی شديد حاکم بر آن گذشته است، و يک هفته ای هم از ميلاد حضرت علی سپری شده است. متاسفانه هيچ خبری از قرعه کشی بزرگ و برنده خوش اقبال آن خانه مسکونی نيست. انگار کسانی هم که اين CDها را خريده اند، تلاشی برای کسب خبر درباره اين جوايز نميکنند. انگار برای کسی مهم نيست.

برای تحقيق بيشتر سری به سايت اينترنتی مسابقه جام طلا زدم. هرچه جستجو کردم خبری از قرعه کشی بزرگ، و برندگان آن نيافتم. کاش يکی پيدا ميشد و از آقايان در اين باره سوال ميکرد. در هنگام جستجو در سايت مسابقه جام طلا سری هم به صفحه جوايز ويژه (همان خودروی سواری که قرار بود هر شب به يک نفر اهدا شود) زدم. جالب است که در اين صفحه تنها نام 10 نفر مشاهده ميشود. مگر طول مدت جام جهانی يک ماه نبود؟ پس 15-20 نفر باقيمانده که هر شب برنده خودرو شدند کجا هستند؟

قصد وارد کردن اتهام به فرد يا گروه خاصی را ندارم. اما يک حساب سرانگشتی نشان ميدهد، با احتساب متوسط قيمت يک CD جام طلا برابر 2000 تومان، برای فروش 1 ميليارد تومان، فقط کافی بود 500 هزار نسخه CD به فروش برسد. به نظر شما به آن حجم تبليغات روزانه که برای اين مسابقه انجام شد، چه تعداد CD به فروش رفته است؟ آيا 500هزار عدد بالايی است؟ نميدانم خودروهايی که به آن 10 نفر اهدا شده از چه نوعی بوده است. فرض کنيم قيمت هر کدام مثلا 30 ميليون تومان بوده باشد. با احتساب حداکثر 40 تا 50 ميليون تومان برای ساير جوايز، ميتوان حدس زد که احتمالا حداکثر 350 تا 400 ميليون تومان هزينه شده است. خودتان پيدا کنيد پرتقال فروش را.

ژاپنيها صندلی چرخدار کنترل شونده توسط ذهن ساختند

يک گروه تحقيقاتی در يکی از دانشگاههای ژاپن نمونه آزمايشی صندلی چرخدار کنترل شونده توسط ذهن را ساخته اند. عملکرد اين صندلی چرخدار بدين صورت است که کاربر بر روی آن مينشيند و کلاهی (به شکل يک عرقچين) روی سر خود ميگذارد. درون اين کلاه تعدادی Sensor کار گذاشته شده که سيگنالهای ارسالی از سوی ذهن مغز را دريافت ميکنند، و صندلی چرخدار بر اساس آنها عمل مينمايد. يعنی فرد راکب کافی است که از ذهن بگذراند که ميخواهد به سمت راست يا چپ بپيچد، وسيستم کنترل کننده صندلی، آن را به سمت مورد نظر هدايت مينمايد. [منبع]

سازندگان اين صندلی چرخدار ادعا کرده اند که اين صندلی با دقتی در حدود 80 درصد، فرامين ارسالی از سوی ذهن راکب را تشخيص ميدهد. با اين وجود به نظر ميرسد که هنوز راه طولانی تا عملياتی شدن اين سيستم، و استفاده گسترده از آن وجود دارد. در سالهای اخير پروژه های مشابه بسياری، برای ساخت ابزارهای قابل کنترل توسط ذهن انسان در دانشگاهها و مراکز تحقيقاتی (عمدتا ژاپنی)، شروع شده اند. کنترل ابزارهايی مثل تلويزيون، صندلی چرخدار و برخی ابزارهای ديگر از جمله اين موارد است.

پيش از اين گروههايی در سوئيس و اسپانيا تلاشهايی برای ساخت چنين صندلی چرخ داری انجام داده بودند، اما تا کنون خبری از ساخته شدن آن به گوش نرسيده بود. [+]

عکسهای Google Dance 2006

برادران و خواهران زحمتکش Google سالی يک شب ميزنند به سيم آخر و تا صبح ميزنند و ميرقصند. سه شنبه شب هم نوبت Google Dance 2006 بوده. چندتايی از عکسهای اين مهمانی را ميتوانيد در لينکهای روبرو ببينيد: [+] [+]


عکس های Google Dance 2005 هم روی خود سايت Google قرار گرفته: [+]

نسل 2.5 تلفن همراه از سال آينده در ايران

در خبرها خواندم که نسل 2.5 تلفن همراه از سال 86 در کشور راه اندازی ميشود. استفاده از سرويسهای GPRS يا همان خدمات نسل 2.5 چند سالی است در کشورهای مختلف انجام ميگيرد، و در حالی که دنيا به سمت استفاده از نسل سوم تلفنهای همراه خيز برداشته، ما تازه برای استفاده از نسل 2.5 اما و اگر داريم. مناسب ديدم مروری گذرا بر امکانات نسل 2.5 و آنچه در اختيار ما قرار ميدهد داشته باشم.

با نصب و راه اندازی سرويس GPRS بر روی شبکه موبايل GSM فعلی، قابليتهايی همچون اتصال مستقيم گوشيهای تلفن همراه به شبکه های انتقال اطلاعات همچون اينترنت و X.25، ارسال يک پيام به چند نفر، برقراری تماس تلفنی همزمان با چند نفر، ارسال پيامهای چندرسانه ای (MMS) و ... در اختيار مشترکان شبکه تلفن همراه قرار ميگيرد.


سرعت انتقال اطلاعات به کمک سرويس GPRS، بين 30 تا 80 کيلوبيت در ثانيه است. البته با تغييراتی اندک در بخش راديويی تجهيزات GPRS، ميتوان اين سرعت را بالاتر هم برد (160 تا 236.8 کيلوبيت در ثانيه). هر چند گزارشهای موجود حاکی است که متوسط سرويسهای GPRS موجود در دنيا سرعتی بين 4 تا 5 کيلوبايت در ثانيه (32 تا 40 کيلوبيت در ثانيه) دارند. قيمت اين سرويس نيز در نقاط مختلف دنيا متفاوت است. به عنوان نمونه هزينه انتقال يک مگابايت اطلاعات به کمک GPRS در انگلستان 4 پوند، در فيليپين 3 دلار و در آفريقای جنوبی 0.07 دلار است.

سرويس GPRS را اصطلاحا نسل 2.5 ارتباطات تلفن بيسيم (2.5G) نيز مينامند.

1G يا نسل اول ارتباطات بدون سيم تلفنی عمدتا به تلفنهای بيسيم آنالوگی اطلاق ميشود که در دهه 80 عرضه شد. نسل دوم تلفنهای بدون سيم (2G)، در حدود سال 1990، آغاز ورود تکنولوژی ديجيتال به عرصه تلفنهای بدون سيم بود. در حقيقت مهمترين تفاوت تلفنهای بدون سيم نسل اول و دوم استفاده از امواج راديويی آنالوگ در نسل اول و ديجيتال شدن آنها در نسل دوم بود. تکنولوژيهای نسل دوم در شکلهای مختلفی عرضه شدند، که يکی از مشهورترين آنها GSM است.

نسل بعدی تلفنهای بدون سيم که برای اولين بار در کشور ژاپن پياده سازی ميشود به صدا به چشم اطلاعات ديجيتال مينگرد. در نسل سوم (3G)، آنچه منتقل ميشود data است، خواه آن data صدای من و شما باشد که باتلفن با هم صحبت ميکنيم، و يا اطلاعات موجود در يک سايت اينترنت يا يک پيام کوتاه و ... . در نسل سوم همه چيز در قالب اطلاعات ديجيتال منتقل ميشود. با سرعت نسبتا بالايی که در تلفنهای نسل سوم پيش بينی شده است، امکاناتی از قبيل Video Telephony (تلفنهای تصويری بيسيم)، با کيفيت مناسب مقدور خواهد بود. 40% کاربران تلفن همراه در ژاپن در سال 2005 از نسل سوم تلفنهای همراه استفاده کرده اند. پيش بينی ميشود تا پايان سال 2006 تقريبا همه کاربران ژاپنی، به استفاده از تلفنهای نسل 3 روی بياورند و 2G ديگر در ژاپن مورد استفاده قرار نگيرد. از آن پس ژاپنيها به فکر راه اندازی نسل 3.5 با سرعتی بالغ بر 3 مگابيت در ثانيه خواهند بود.

ابداع GPRS يا General Packet Radio Service پس از عرضه نسل دوم تلفنهای بيسيم انجام شد. هدف از راه اندازی سرويس GPRS آن بود که حال که صداها از طريق امواج راديويی ديجيتال انتقال می يابند، پس ميتوان از همين امواج ديجيتال برای انتقال اطلاعات نيز استفاده کرد. بنابراين پس از آنکه GPRS پای به عرصه گذاشت عنوان نسل 2.5 تلفنهای بدون سيم (2.5G)، برای آن برگزيده شد.

LOVE and HATE



نقطه مقابل عشق، نفرت نيست؛ بی تفاوتی است.
(Elie Wiesel، برنده جايزه صلح نوبل)

HRP-2m Choromet

چهار شرکت ژاپنی، يک ربات انسان نما (Humanoid Robot)، به نام HRP-2m Choromet برای استفاده در آموزش و پروژه های پژوهشی ساخته اند. اين ربات که 13 اينچ (حدود 34 سانتيمتر) قد دارد، برای برنامه ريزی شدن از يک محيط نرم افزاری Open Source مبتنی بر سيستم عامل لينوکس بهره ميگيرد. (منبع خبر)

نکته جالب توجه: اين ربات با حمايت موسسه ملی فناوری و علوم صنعتی پيشرفته ژاپن (AIST) ساخته شده است. اين موسسه احتمالا چيزی شبيه سازمان صنايع نوين خودمان است. بخش اعظم تکنولوژيهايی که در ساخت اين ربات مورد استفاده قرار گرفته، پيش از اين توسط AIST توسعه داده شده است. بخش هوشمند اين ربات مبتنی بر يک SBC يا کامپيوتر ساده ای روی يک بورد (Single Board Computer) است، که از يک پردازنده ساده 240 مگاهرتزی با 32 مگابايت حافظه تشکيل شده است. يک محيط Linux بلادرنگ (Real Time) نيز برای آن فراهم شده است.


مقايسه اين تکنولوژی با آنچه در شرکت پارسه و با حمايت سازمان صنايع نوين انجام شده بسيار جالب است[+]. پردازنده ای کما بيش مشابه آنچه ژاپنيها دارند، به همراه SBC مربوطه ساخته شده. مقدار زيادی ابزار برنامه نويسی و Debug و ... به همراه يک سيستم عامل بلادرنگ قدرتمند (eCos) هم برای آن مهيا شده است. يعنی تقريبا همه آن فناوری که AIST در ژاپن توسعه داده است را کمابيش در اينجا داريم. در رباتيک هم که الحمدلله ادعايمان گوش فلک را کر ميکند.

به نظر همه چيز مهيا است. پس چه چيزمان با ژاپنيها فرق ميکند که آنها دارند تخته گاز پيشرفت ميکنند (يعنی مرتب چيزهای جديد ميسازند، از تکنولوژيهايی که در اختيار دارند استفاده ميکنند، و آنها را در زندگی روزمره به کار ميگيرند، و حتی از اين راه سود کسب ميکنند)، اما ما هنوز داريم درجا ميزنيم؟

هنر ايرانيها در پنهان کردن آنچه در ذهن دارند

نيويورک تايمز در مقاله ای با عنوان "The Fine Art of Hiding What You Mean to Say" به اين خصيصه ايرانی ها پرداخته که همواره آنچه را در نظر دارند به زبان نمی آورند.

نويسنده اين مقاله (Michael Slackman)، ضمن آنکه در طول مقاله چند بار به صراحت اعلام کرده که اين خصيصه ايرانيها را نبايد به حساب دروغگويی آنها گذاشت، مدعی شده است که همين مسئله در مذاکرات سياسی ايران و آمريکا هم تاثير دارد. لذا از دولتمردان آمريکايی خواسته است که در مذاکره با ايران به اين نکته توجه داشته باشند که تنها نبايد به معنای صريح کلمات بسنده کنند، بلکه بايد تلاش کنند تا معنايی را که در پشت آن کلمات نهفته است بيابند. کاری که همه ايرانيها روزانه هزاران بار به سادگی از پس آن بر می آيند.

چنين نوع نگاهی از جانب يک غيرايرانی، به مسئله ای که يکی از بزرگترين دغدغه های فرهنگی من در چندين سال گذشته بوده، برايم بسيار جالب است. اگر حال و حوصله خواندن کل مقاله را نداريد، بخشهای منتخبی از آن را در ادامه آورده ام:

- در ايران از آدم انتظاردارند که به دروغ به از ديگران تعريف و تمجيد کند و رياکارانه به ديگران قول بدهد. از آدم انتظار دارند که چيزی را که خودشان دوست دارند از زبان شما بشنوند، يا برايشان آرزوهای خوب کنيد در حالی که شايد واقعا چنين چيزی در ذهن نداريد.

- يک اصل اجتماعی پذيرفته شده درايران وجود دارد به نام تعارف. ... در ايران مردم عادت دارند که وقتی کسی پيشنهادی ارائه ميکند که واضح است که نميتواند از پس انجام آن بربيايد، آن را به حساب تعارف بگذارد، نه دروغ.

- درک اين روش برقراری ارتباط برای خارجيها، و به خصوص آمريکاييها بسيار دشوار است. در غرب شنيدن يک کلمه "بله"، معمولا به معنای جواب مثبت است.اما در ايران وقتی کسی به شما "بله" ميگويد، ممکن است منظورش "شايد" و حتی "نه" باشد.

- اين پديده حتی ريشه در فرهنگ و مذهب ايرانيها نيز دارد. در ايران مفهومی به نام تقيه وجود دارد. بر اين اساس، شيعيان مجاز هستند و حتی تشويق ميشوند که آنچه را به آن باور دارند و به آن ايمان دارند را مخفی نمايند تا از جان و مال و ناموسشان محافظت شود.

- آمريکاييها و ايرانيها به دو زبان مختلف صحبت ميکنند. آمريکاييها پراگماتيست (عملگرا) هستند، و همواره سعی ميکنند منظورشان را در قالب کوتاهترين و سريعترين کلمات بيان کنند. اما ايرانيها شاعرپيشه هستند، و به کلمات مثل يک تابلو نقاشی نگاه ميکنند. کلمات برای آنها مانند قطعات يک پازل هستند، قطعاتی که ممکن است گاهی حسابی با هم جور شوند، و گاهی خيلی تر و تميز کنار هم ننشينند.

اما آيا اين خصيصه که حتی نويسنده آمريکايی نيز با احتياط از کنار آن رد شده، و نام آن را دروغگويی، رياکاری و ... نگذاشته، برای ما ايرانيها يک امتياز است؟ آيا بهتر نيست اينگونه نباشيم؟ آقای Michael Slackman بيشتر بر نحوه برخورد آمريکاييها بر درک اين خصيصه تاکيد کرده است. به اعتقاد وی خود ايرانيها به خوبی منظور يکديگر را درک ميکنند. اما آيا واقعا چنين است؟ آيا اين طرز بيان، به زندگی و روابط روزمره ما لطمه نميزند؟

مطالعه متن کامل اين مقاله را به شدت توصيه ميکنم.

نيمه دوم صفحه شطرنج

يک افسانه قديمی چينی
سالها قبل، يک رياضيدان چينی، کار بزرگی برای امپراتور چين انجام داده بود. امپراتور، در پاسخ به خوبی اين رياضيدان، به او اين فرصت را ميدهد تا هر آنچه ميخواهد از امپراتور طلب نمايد، تا برايش مهيا کند. رياضيدان مزبور، از امپراتور ميخواهد که مقدار معينی برنج بر روی صفحه شطرنج به وی ببخشد. بدين ترتيب که يک دانه برنج در خانه اول صفحه شطرنج قرار دهد. سپس در خانه بعدی، ميزان آن را دو برابر کند، يعنی دو دانه برنج در خانه دوم. و به همين ترتيب چهار دانه در خانه سوم، هشت دانه در خانه چهارم و الی آخر. وی از امپراتور درخواست ميکند که اين کار را برای تمام 64 خانه شطرنج تکرار کند و مقدار برنج قرار گرفته بر صفحه شطرنج را به وی ببخشد.

تعداد کل دانه های برنج که با اين حساب بر نصف صفحه شطرنج قرار ميگيرند، عبارت است از:

1+2+4+8+16+32+64+128+...+2147483648


به عبارت ديگر دقيقا 1-(32^2) دانه برنج در نيم صفحه شطرنج قرار خواهند گرفت؛ که اين مقدار در حدود ميزان برداشت برنج از يک زمين است. تعداد دانه های برنج که در نيم صفحه دوم قرار ميگيرند برابر است با (32^2) + (33^2) + ... + (63^2). اين مقدار، از ميزان کل برنج کشت شده در روی کره زمين در طول مدت عمر امپراتور بيشتر بود!

* * *

اين داستان در ميان Technology Strategistها به صورت ضرب المثل در آمده، و از آن با عنوان "نيمه دوم صفحه شطرنج" ياد ميشود، و در مواردی که رشد نمايی يک پارامتر ميتواند اثرات قابل توجهی بر فاکتورهای اقتصادی بگذارد مورد استفاده قرار ميگيرد؛ مثل قانون مور.

منبع [+]

برترين تيم جهان!

آقای بهنام غياث الدين، که خود را از فارغ التحصيلان دانشگاه آزاد معرفی کرده اند، در پاسخ به يادداشت قبلی من درباره پردازنده آريستو، پاسخی نسبتا مفصل داده اند. ايشان ظاهرا از اين جمله من برآشفته اند، که:

"حتی از اين دسته خاليبندی های مدرن هم نکرده ايم که مثلا تيم فلان دانشگاه آزاد در فلان مسابقه اول شد"

دوست عزيز! من هرگز قصد توهين به شما يا ساير دوستان دانشگاه آزاد را نداشته و ندارم. در مورد سطح علمی و توانايی فارغ التحصيلان دانشگاه های مختلف هم نيازی به پاسخ دادن به ادعاهای شما نميبينم. تنها در يک مورد برای روشن شدن مطلب توضيح کوتاهی ميدهم. اميدوارم رفع سوء تفاهم شود.

شما به مسابقات ربوکاپ (يا به قول خودتان ربوت کاپ!) اشاره کرده ايد. دقيقا انگشت روی همان نقطه ای گذاشته ايد که منظور من هم بوده است. يکی از تيم های دانشگاه آزاد که با ساز و برگ بسيار در مسابقات ربوکاپ 2006 در آلمان شرکت کرد، پس از بازگشت ادعا نمود که با کسب پنج عنوان قهرمانی و نايب قهرمانی برترين تيم جهان شناخته شد [!] (لينک خبر از ايسنا). بررسی صحت و سقم اين خبر خيلی هم سخت نيست. کافی است نگاهی به فهرست برندگان اين مسابقات که در وب سايت رسمی آن منتشر شده بيندازيد. فکر نميکنم ديگر توضيح اضافه ای لازم باشد.

موضوع وقتی جالب تر ميشود، که بدانيد که در همان سه باری که نام دانشگاه مذکور در فهرست فوق آورده شده است، چند تايش از آن ها است که شما اعتبارش را زير سوال برده ايد. بگذريم از عنوان من درآوردی برترين تيم جهان !

دوست عزيز من، به دلايل اخلاقی بيش از اين نميتوانم وارد جزئيات شوم، و الا برايتان شرح ميدادم که اعضای اصلی تيمهای ربوکاپ اين دانشگاه، اساتيد و دانشجويان کدام دانشگاهها هستند، و ساعتی چقدر ميگيرند تا عضو تيم اين دانشگاه باشند. من از سال 2002 تاکنون به طور مستمر در ربوکاپ حضور داشته ام و اين چيزها را از نزديک ديده ام. منظورم از آن اشاره گذرا هم دقيقا همين موارد بود. قصد توهين نداشتم. آن طور که گفته ايد، ادعای نابغه بودن هم ندارم.

قانون مور و آينده صنعت کامپيوتر

در دنيای نيمه هادیها و مدارهای ميکرو الکترونيک، قانونی وجود دارد به نام قانون مور (Moore's Law)، که از اهميت خاصی برخوردار است.

حدود 40 سال قبل، فردی به نام Gordon Moore (از بنيانگذاران شرکت Intel)، که مدير يک موسسه تحقيقاتی بوده، به مناسبت سالگرد انتشار مجله Electronics مقاله ای درباره آينده صنعت نيمه هاديها به رشته تحرير درآورده است.

در اين مقاله، به اين نکته توجه شده بود که در طی سالهای قبل از آن ميزان پيچيدگی مدارهای ميکرو الکترونيک، هر سال دو برابر شده است. معيار اندازه گيری اين پيچيدگی نيز تعداد ترانزيستورها در واحد سطح بود. بدين معنی که هر سال ICهايی به بازار می آمدند که تعداد ترانزيستورهای آنها در واحد سطح دو برابر سال گذشته بود. توجه کنيد که در هنگام انتشار اين مقاله تنها 6 سال از ساخت اولين چيپ الکترونيکی گذشته بود.

اين روند کمابيش در سالهای بعد نيز ادامه داشت، تا آنجا که به عنوان معياری برای پيش بينی آينده صنعت ميکروالکترونيک مورد توجه قرار گرفت، و کم کم نام قانون به خود گرفت: قانون مور.

در سال های بعد اين قانون به شکلهای ديگری نيز بيان شد. حتی به مرور زمان آن عدد 2 برابر برای هر سال هم دستخوش تغييراتی گرديد، و به 2 برابر برای هر 18 ماه تغيير کرد.


طبيعی است که اين 2 برابر شدن تعداد ترانزيستورها (خواه در يک سال باشد يا در 18 ماه) به معنای اين است ابعاد ترانزيستورها در حال نصف شدن است. اين امر بدان معنی است که به سرعت به جايی خواهيم رسيد که محدوديتهای فيزيکی اجازه اين نصف شدن ابعاد را نخواهند داد. اين يعنی نزديک شدن به پايان قانون مور، هر چند احتمالا اين قانون تا حدود 10 سال ديگر همچنان معتبر خواهد بود.

تمام شدن عصر قانون مور، دانشمندان را به اين سمت سوق داده که شاخه های جديدی از روشهای محاسباتی را آزمايش کنند، تا در هنگام لزوم (احتمالا از حدود 10 سال ديگر)، بتوانند جايگزين مناسبی برای کامپيوترهای امروزی داشته باشند؛ روشهايی همچون محاسبات کوانتومی (Quantum Computing)، محاسبات زيستی (Bio Computing) و ... آنچه مسلم است، در چنين کامپيوترهايی خبری از Chip، يا IC و پردازنده هايی به شکلهای امروزی نخواهد بود.

اما آيا اين به معنای پايان يافتن دوران کامپيوترهای امروزی ظرف 10 سال آينده است؟ يا اين که سازندگان کامپيوترهای امروزی، پس از اتمام عصر قانون مور، راه خود را تغيير ميدهند، و به جای تلاش برای افزايش توان کامپيوترها از طريق افزايش ترانزيستورها در واحد سطح، به روشهای ديگری روی می آورند؟ آيا نسل کامپيوترهای امروزی به کل منسوخ خواهند شد؟

پاسخ اين سوالات بر کسی روشن نيست. حقيقت آن است که ابتدا بايد آن روشهای جايگزين (کوانتومی يا زيستی و ...) محقق شوند، تا بتوان برآورد درستی از توان محاسباتی و هزينه آنها داشت. تنها در آن صورت است که ميتوان آنها را با کامپيوترهای فعلی مقايسه کرد، و درباره از ميدان به در شدن کامپيوترهای فعلی اظهار نظر کرد.

يک ماه کتاب رايگان

به مناسبت سی و پنجمين سالگرد پروژه گوتنبرگ، دسترسی عموم به کتابهای سايت World eBook Fair به مدت يک ماه آزاد شد. از تاريخ 4 جولای تا 11 آگوست ميتوانيد از بين 1.3 ميليون کتاب اين سايت، آنها را که ميخواهيد به رايگان Download کنيد.


پروژه گوتنبرگ، در سال 1971 توسط Michael Hart راه اندازی شد و هدف آن تشويق مردم به ساختن و انتشار ebook است. برای آشنايی بيشتر با پروژه گوتنبرگ به اين صفحه مراجعه کنيد.

بچه پدر و مادر ميخواهد



رسم نمودارهای ساده در نرم افزار Excel به روشی متفاوت

معمولا در هنگام کار کردن با مقادير اطلاعات عددی در نرم افزار Excel، رسم نمودارهای ساده، ميتواند کمک شايانی در درک بهتر اطلاعات مستتر در انبوه مقادير عددی پيش رو باشد. يک راه برای اين کار استفاده از امکان رسم نمودار نهفته درخود نرم افزار Excel است.


اما يک راه ساده و خيلی جالب ديگرهم برای رسم نمودارهای ساده وجود دارد، و آن استفاده از تابع REPT است. اين تابع که شکل استفاده آن به صورت زير است، باعث ميشود که عبارت text به ميزان number_of_times بار تکرار شود.

=REPT(text, number_of_times)

با استفاده از اين دستور ساده، و چاپ کردن يک کاراکتر دلخواه به دفعات لازم ميتوان نمودارهای متنوعی در دل يک Excel sheet رسم نمود.


برای مطالعه بيشتر در اين مورد به اينجا مراجعه کنيد.

درباره خبر آريستو

ما يک پروژه انجام داديم. تمام که شد من خبرش را برای خبر گزاريها ارسال کردم (+). يکی دو تا خبرگزاری خبر را منتشر کردند، و ...

بعد از انتشار اين خبر يک مقدار فيدبک های عجيب و غريب دريافت کردم. يکی مثل اين نوشته آقای مهرداد در وبلاگ برق و کامپيوتر 69، و ديگری متلک پرانيهای بعضی از دوستان.

جهت اطلاع لازم ميدانم به چند نکته اشاره کنم. شايد روشن کننده برخی نقاط ابهام باشد.

توجه: اين پردازنده، يک محصول تجاری است و نه دانشگاهی. به دلايل کاملا بديهی، که در همه جای دنيا در مورد پروژه ها و محصولات تجاری معمول است، من اجازه ندارم که همه آنچه را که درباره اين پردازنده ميدانم بيان کنم. بنا بر اين لطفا اگر در هر کجای بحث پا را از حد مشخصی فراتر نگذاشتم، به حساب اين نگذاريد که مثلا من کم آورده ام.

اول لازم است صورت مسئله را خيلی واضح بيان کنم. يک تيم کاری فوق العاده قدرتمند، باسواد و با تجربه و در عين حال جوان، با سابقه نسبتا خوب در عرصه فعاليت های فنی مهندسی. يک پروپوزال به سازمان صنايع نوين داده، و درست مانند همه آدم های ديگری که در اين مملکت دارند کار ميکنند، بعد از يک عالمه آمد و شد، پروژه اشان تصويب شده. جهت اطلاعتان رقم قابل توجهی نبوده، و چيزی هم آخرش نمانده که بخواهيد به خودتان زحمت بدهيد و حدس بزنيد که مثلا چقدر پول بيت المال اين وسط حيف و ميل شده.

اين پروژه، بعد از 2 سال به اينجا رسيد که ميبينيد. بله، ... ما يک پردازنده 32 بيتی ساختيم. کاملا منطبق بر معماری SPARC. اگر هر کس شک دارد، هماهنگی کند، با کمال ميل دعوتش ميکنم که بيايد از نزديک ببيند. افتخار ميکنم که در تيم کاری طراحی و ساخت اين پردازنده عضو بوده ام. اين را در پيشانی رزومه ام قرار ميدهم و به آن ميبالم. اين پردازنده با قابليتهايی منحصر به فرد، کاملا قابليت عرضه و رقابت در بازارهای بين المللی را دارد. ضمن آنکه به سادگی ميتواند در پروژه های داخلی مورد استفاده قرار گيرد.

ضمنا به يک چيز ديگر هم افتخار ميکنم. آن هم اينکه اين کار را در ايران انجام داده ايم. در همين ايرانی که هر کس هر کاری از دستش بر می آيد انجام ميدهد تا ديگران موفق نشوند کارشان را انجام دهند، بعد هم اگر به هر ضرب و زوری موفق شوند يک کاری انجام دهند، همان افراد هر کاری از دستشان بر می آيأ انجام ميدهند تا توی سر مال بزنند. بگذريم از هزار و يک مشکلی که در سر راه واردات قطعات، دانش فنی و ... در سر راه انجام يک کار Hi-Tech قرار دارد. ... بگذريم ... خلاصه اينکه ما اين کار را انجام داديم چه شما بخواهيد و چه نخواهيد، چه باورش داشته باشيد يا نه، ... در همين ايران.

ممکن است برای شما شامورتی بازی به نظر آيد. نميدانم. شايد هم از نظر شما اصل کار خوب بوده، اما آدم نبايد وقتی کاری ميکند خبر آن را برای خبرگزاری بفرستد. شايد فقط اين قسمتش شامورتی بازی است از نظر شما. شايد هم به نظر شما فقط وقتی دار و دسته دکتر استکی، که هرکدامشان يک گوشه دنيا دارند کار ميکنند، در Nature مقاله چاپ ميکنند، بايد اخبارش را منتشر کرد.

به خدا من همه اين دغدغه ها را ميفهمم (البته فقط دغدغه ها را). اصلا خودم هم همين دغدغه ها را دارم. اما لطفا يک بار ديگر متن خبر را بخوانيد. هيچ جا ادعای عجيب و غريبی مطرح نشده. کسی خود را ستاره دنباله دار ذهن ديگران معرفی نکرده، يا مرد سال علمی و .... حتی از اين دسته خاليبندی های مدرن هم نکرده ايم که مثلا تيم فلان دانشگاه آزاد در فلان مسابقه اول شد، بدون آنکه ذکر کرده باشيم که آن مسابقه اصلا چند نفر شرکت کننده داشته است.

لطفا يک بار ديگر متن خبر را بخوانيد. اگر هر جايش اشکالی از اين دست بود، در خدمتم.

اما برويم سر همان دغدغه ها. خيلی برایم جالب و در عين حال مسخره بود که وقتی خبر را ارسال کرديم هيچ کس نيامد چک کند که خبر راست است يا دروغ. قبول دارم که اين يعنی فاجعه. در اين بين تنها خرنگار ايسنا بود که چند بار تماس تلفنی گرفت، و يک مقدار سئوال پيچم کرد. در پايان هم از من خواست که برايش عکس Chipها را بفرستم (که در کنار خبر در سايت قرارش داد). و الا هيچ کس هيچ تحقيقی در مورد اصل خبر نکرده.

اما همانقدر که ذکر اين نکته جالب بود، برخورد اين آقای مهرداد هم جالب است. دوست عزيز! نميدانم وبلاگ شما چقدر خواننده دارد. اما شما در مورد مطالبی که مينويسی همانقدر مسئولی که خبرنگار فلان خبرگزاری در برابر اخبارش مسئول است. برداشتم از نوشته شما اين است که مثلا ما يک مشت کلاه بردار و شارلاتان هستيم که ادعا کرده ايم که يک کاری کرده ايم و بابتش حسابی گوش سازمان صنايع نوين و ... را بريده ايم. از نظر شما اولا با پيشرفت تکنولوژی کار ما خيلی هم کار نبوده. در ثانی ما همان کاری را که خيلی هم کار نبوده، با دزدی و کپی کاری از اين طرف و آن طرف ارائه کرده ايم. کاش اقلا قبل از انتشار اين مطلب يک کم تحقيق ميکردی. يک تلفن شايد خيلی از اين ابهامات را برايت رفع ميکرد. جهت اطلاع و رفع ابهام چند نکته را عرض ميکنم:

اول آنکه، به هيچ وجه چنين نيست که اين روزها با همه گير شدن زبانهای توصيف سخت افزار و پيشرفت ابزارهای طراحی، اين کار چندان هم سخت نباشد. اين حرف همانقدر بچه گانه و غير حرفه ای است که بگوييم که امروزه با پيشرفت زبانهای برنامه نويسی، طراحی و ساخت يک نرم افزار کاربردی خوب، خيلی هم کار مهمی نيست و هرکسی ميتواند به سادگی آن را انجام دهد. لازم به توضيح است که انجام يک پروژه طراحی و ساخت، به جز کمی کدنويسی به زبان Verilog يا VHDL يک دنيا کار دارد. طراحی، پياده سازی، ساخت، تست و ... همه و همه مراحلی است که هر کدام به تنهايی ميتواند مهيا کننده خوراک لازم برای چند پروژه فوق ليسانس و دکترا باشد، و به جرات ادعا ميکنم که کار هرکسی نيست.

خوب است نگاهی دوباره به همان خبر eeTimes بيندازيد. eeTimes جای کوچکی نيست (جهت اطلاع دوستان مقاله دوست بايد بگويم که چاپ خبر در eeTimes برای من حکم همان Nature را دارد برای شما). ببينيد eeTimes با چه دقتی رفته و مو شکافی کرده که اين پردازنده مشابه فلان پردازنده خارجی است. يا اينکه ساخت آن در کدام کارخانه انجام شده. اين يعنی کار مهمی انجام شده. اينها اطلاعاتی نبوده که در متن خبر خبرگزاری فارس به آن اشاره شده باشد. حتی اين اطلاعات در سايت شرکت پارسه هم قرار داده نشده بود. پس کار ساده ای نبوده. صرفا download کردن و Copy-Paste نبوده که ما برايش آنقدر پول گرفته باشيم که شما بخواهيد غصه آن را بخوريد.

و اما بعد ... بياييد کمی با هم رو راست باشيم. گفته ايد : "مشخصات و ویژگی‌های پردازنده‌شان را که می‌خواندم به نظرم آشنا می‌آمد.". خدا وکيلی غير از اين بوده که شما متن خبر eeTimes را خوانده ايد، و وقتی خواسته ايد آن را در وبلاگ خودتان نقل کنيد، يک جوری نقل کرده ايد که انگار شما خودتان اين مطلب را از قبل فهميده بوديد؟ يعنی شما با يک نگاه با Featureهای پردازنده ما فوری متوجه شباهت آن با يکی از پردازنده های موجود در بازار شديد؟ يعنی شما اينقدر کارتان درست است؟

اما جهت اطلاعتان عرض ميکنم که خبر eeTimes را درست نخوانده ايد. يک بار با دقت بخوانيد. اگر انگليسيتان ضعيف است از يک نفر که زبانش خوب است بخواهيد که آن را برايتان ترجمه کند. عين مطلب eeTimes اين است:

Aristo, Tiny and Tachra are likely to have much in common with the Leon, Leon2 and Leon3 processors, which are also Sparc V8 compatible, and provided by Gaisler Research AB (Goteborg, Sweden).

اين يعنی eeTimes احتمال داده که پردازنده ما شباهت زيادی به پردازنده های Leon دارد. دليلش هم واضح است، چون تنها پردازنده Open Source موجود در بازار که مبتنی بر معماری SPARC V8 است Leon است. ما که ادعا نکرده ايم که معماری اين پردازنده Patent خودمان است. اتفاقا در متن خبر هم ذکر شده که برای انطباق با استانداردهای موجود در بازار از يک معماری آزاد استاندارد به نام SPARC استفاده شده. ... دوست عزيز اگر کمی منصف باشيد ميبينيد که ما اينقدر ها هم شامورتی بازی در نياورده ايم. به خدا هر چيزی Open Source ای که استفاده کرده ايم، گفته ايم. (مثل SPARC يا gcc). اصلا خيلی بايد کودن باشيم که اگر از يک چيز Open Source استفاده ميکنيم، آن را ذکر نکنيم. اين کار يک دنيا فايده دارد. ضمن آنکه هيچ ضرری هم ندارد.

در مورد gcc هم بايد توضيح بدهم. ما که ادعا نکرده ايم که gcc را ما نوشته ايم. عالم و آدم ميدانند که gcc يک کامپايلر Open Source است. Unix هم يک سيستم عامل Open Source است. آيا اگر کسی آن را برداشت و مطابق نيازها و سليقه خودش Optimize کرد، و مثلا Red Hat يا Fedora يا BSD يآ ... را ارائه کرد، نبايد آن را جزو محصولات خودش ارائه کند؟ مهرداد جان، ما gcc را برای Aristo بهينه سازی کرده ايم. ... همين. آنجا هم همين را گفته ايم. اين جزو محسنات پردازنده ماست که ميتواند از کامپايلر خوبی مثل gcc به صورت بهينه استفاده کند. قبول نداری؟

در مورد Leon هم خوب است بگويم که آنچه آنجا ارائه شده، و شما لينک Download اش را داده ايد، IP است. يعنی کد VHDL است. يعنی همانطور که حتی شما هم فهميده ايد، قابل Download شدن است. دوست عزيز! چيزی که ما ساخته ايم Chip است. نميشود Downloadاش کرد. اگر ميخواهيد ببينيدش، يا بايد برويد عکسش را ببينيد، يا بايد بياييد اينجا، يا ما يکی برايتان بفرستيم، تا تفاوت IP-Core و زبان توصيف سخت افزار و Chip را متوجه شويد. برای کار کردن با آن هم لازم است بورد مدارچاپی بسازيد. با Enter زدن نميشود اجرايش کرد.

در پايان لازم ميدانم که چند تا لينک جالب درباره همين خبر را بياورم. اگر حوصله کرديد، سر بزنيد. (چندتايی هم در انتهای مطلب قبلی است)

خبر eeTimes
خبر Design-Reuse
خبر DailyTech (به کامنت های ذيل اين خبر توجه کنيد. ببينيد چطور به سياست ربط پيدا کرده. به خدا اين کار تبليغاتی ما نيست. در DailyTech آدم نداشته ايم که برايمان پارتی بازی کرده باشد. موضوع آنقدر برايشان مهم بوده که اين طور سر آن به بحث نشسته اند.)
خبر خبرگزاری فناوری اطلاعات ايران

آريستو

يکی از پروژه هايی که از حدود 2 سال پيش مشغول انجامش بوديم، با موفقيت به اتمام رسيده. پريروز يک متن خبری آماده کردم و برای چند تا از خبرگزاريها ارسال کردم. خيلی جالبه که از ديروز تا الان خبرنگارها پاشنه در شرکت را از جا در آوردند (البته به صورت تلفنی!). متن خبری که برای خبر گزاريها ارسال کردم به قرار زير است:
آريستو؛ اولين پردازنده رايانه ای ساخت ايران

برای اولين بار تراشه پردازنده رايانه ای 32 بيتی به طور کامل در داخل کشور طراحی و ساخته شد. اين پردازنده که آريستو (Aristo) نام دارد، با حمايت های مرکز صنايع نوين وزارت صنايع و توسط کارشناسان و مهندسين شرکت نيمه رسانا پارسه، به طور کامل در داخل کشور طراحی و ساخته شده است.

آريستو، که برای انطباق با استانداردهای بين المللی، و قابليت عرضه و رقابت با ساير پردازنده های موجود در بازار، بر مبنای معماری پردازنده های SPARC طراحی و ساخته شده است و با فرکانس 150 مگاهرتز کار ميکند ميتواند در پروژه های مخابراتی، خودروسازی، اتوماسيون صنعتی، سيستمهای رباتيک و هوش مصنوعی، شبکه های کامپيوتری و انتقال اطلاعات و ... کاربرد وسيعی داشته باشد.

تا کنون استفاده ازپردازنده های موجود (ازقبيل پردازنده های خانواده ARM، MIPS و ...) در پروژه های داخلی، به دليل عدم وجود رابطه تجاری مناسب بين ايران و کشورهای توليدکننده اين محصولات، ميسر نبود، که با وجود يک پردازنده استاندارد که در داخل کشور طراحی شده، اين مشکل بطور کامل مرتفع گرديده است. در حال حاضر اين امکان وجود دارد که جزئيات طراحی اين پردازنده (در حد IP Core) به همراه مستندات کامل آن در اختيار متخصصين قرار گيرد تا بتوانند از آن در طراحی پروژه های بزرگ که نيازمند پياده سازی سيستمهای Embedded هستند، استفاده نمايند.

به همراه اين پردازنده مجموعه کاملی از نرم افزارها و سخت افزارها ارائه شده است. کامپايلر gcc که يک کامپايلر شناخته شده زبان C است به صورت خاص برای آريستو بهينه سازی گرديده است. ضمن آنکه يک محيط نرم افزاری فوق العاده قدرتمند برای اشکالزدايی برنامه ها آماده شده است. در عين حال اين پردازنده مجهز به سيستم عامل همزمان قدرتمند eCos می باشد، که ميتواند بسته به نياز مصرف کننده تا مقدار قابل ملاحظه ای کوچک سازی گردد.

در کنار همه اينها يک بورد آزمايشگاهی متشکل از پردازنده آريستو و مقادير قابل توجهی از سخت افزارها و درگاههای جانبی برای استفاده متخصصين و دانشجويان آماده شده است.

با معرفی و استفاده از اين پردازنده در دانشگاهها و بخشهای صنعتی، ميتوان از مزايای پردازنده ايرانی، برای بومی سازی ادوات و ملزومات صنايع مختلف استفاده نمود.

لينک مطالبی که از امروز صبح تا الان در اين زمينه در جاهای مختلف منتشر شده و من در اختيار دارم اينها هستند:

خبرگزاری فارس: اولين پردازنده رايانه‌اي در ايران ساخته شد
واحد مرکزی خبر: ساخت تراشه پردازنده رایانه درایران
جام جم: پژوهشگران ایرانی موفق به ساخت تراشه پردازنده رایانه شدند
ايسنا: دستيابي متخصصان ايراني به فن‌آوري طراحي و ساخت «پردازنده» (مصاحبه با من)
خبرگزاری شين هوا (چين)
خبرگزاری سينا (چين)

اگر اطلاعات بيشتری درباره Aristo ميخواهيد به سايت شرکت نيمه رسانا پارسه مراجعه کنيد.

ضربه فرهنگی

مدتی است از سر علاقه به مباحث مديريت، در اين زمينه مطالعه ميکنم. اخيرا کتاب "رفتار سازمانی؛ مفاهيم، نظريه ها، کاربردها" از استيفن پی. رابينز را ميخوانم. در حين مطالعه اين کتاب به مطلب جالبی در باره مهاجرت برخوردم:

نقل و انتقال از کشوری به کشور ديگر، موجب به وجود آمدن سردرگمی، گيجی و هيجانات شديد ميشود، که آن را "ضربه فرهنگی" ميناميم...

طبق تحقيقات انجام شده، نمودار سازش در يک کشور خارجی ( با توجه به چهار مرحله مشخص) به صورت حرف U می باشد...

(1) در مرحله نخست همه چيز تازگی دارد. تازه وارد هيجان زده و خوش بين است، و از نظر حالت در وضعی بسيار عالی قرار دارد. ... کسی که برای مدت يک يا دو هفته به منظور گذراندن تعطيلات به سرزمينی بيگانه برود، پنين ميپندارد که اختلاف فرهنگی بسيار جالب و حتی آموزنده است.

(2) سپس دچار نوعی سرخوردگی ميشود. در اين مرحله چيزهای جالب و جذاب رنگ می بازند و کهنه ميشوند، و آنچه سنتی مينمود فاقد هرنوع کارآيی ميشود.

(3) پس از چند ماه، فرد تازه وارد به عمق اين مرحله ميرسد، که آن را سومين مرحله ناميده اند. در اين مرحله، تمام اختلافات فرهنگی به صورت بسيار خشن آشکار ميشوند. توان واقعی تازه وارد، از نظر تفسير و تعبير پديده ها، که در خانه و وطنش در حد بشيار بالايی بود، اينک از دست رفته است و هيچ کارآيی ندارد. او در زير رگبار شديدی از ميليونها علامت، صدا و اشاره قرار ميگيرد که به هيچ وجه قابل تفسير و تعبير نيستند.

(4) سرانجام، اين تازه وارد شروع به سازش ميکند و واکنش های منفی که وی در برابر ضربه های فرهنگی داشت، يکی پس از ديگری از بين ميرود. در اين مرحله شخص تازه وارد ياد گرفته است که چه چيز اهميت دارد و چه چيزهايی را ميتوان ناديده انگاشت.

...

کسی که تازه به سرزمين بيگانه ميرود بايد در انتظار ضربه فرهنگی باشد. اين ضربه يک چيز غيرعادی يا نابهنجار نيست. هرکس تا حدی در چنين وضعيتی قرار ميگيرد ... ضربه فرهنگی الگويی قابل پيش بينی دارد. نخست شادی آفرين است، و سپس دوران افسردگی و استيصال فرا ميرسد.

به هر حال، تقريبا پس از 6 ماه، بيشتر مردم تازه وارد خود را با فرهنگ جديد وفق ميدهند. آنچه پيش از آن، تز نظر فرهنگی متفاوت بود و بيگانه مينمود، پس از آن قابل درک و تحمل ميشود.

جنون

ديوانه کسی است که کاری را بارها و بارها تکرار ميکند وانتظار نتيجه متفاوتی دارد.

آيا حقيقت دروغ ميگفت

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود .

بخواهم يا نخواهم، «علامه حلی» بخشی از گذشته من است ...


سال 1367 در مدرسه راهنمايی علامه حلی تهران پذيرفته شدم و تا سال 1374 که به عنوان يک ديپلمه متوسطه از دبيرستان علامه حلی فارغ التحصيل شدم، طبيعتا رابطه تنگاتنگی با مجموعه علامه حلی داشتم (خوب مدرسه ام بود ديگه).

سال 74 دانشجو شدم. اواخر اولين سال تحصيلی دانشگاهم بود که از طريق يکی از دوستان خوبم که در مدرسه علامه حلی معلم آزمايشگاه فيزيک بود، برای کار معلمی به مدرسه (مدرسه سابق خودم) دعوت شدم. قضيه از اين قرار بود که عده ای، با همراهی مديريت وقت دبيرستان تصميم گرفته بودند يک نظام نو را در آموزش علوم طراحی و پياده سازی کنند. و تصميم گرفته بودند اجرای اين کار را به چند نفر دانشجوی بی ادعا (از جمله شخص بنده) بسپارند و خودشان از بالا بر آنها نظارت کنند. الان نميخواهم بيش از اين به جزئيات بپردازم، اما درکل به نظرم استراتژی خوب و درستی بود.

بگذريم، ... همه اينها را گفتم که به اينجا برسم که من مجددا در سال 75، و اين بار به عنوان معلم فيزيک وارد علامه حلی شدم. تا سال 80 در دبيرستان علامه حلی معلمی کردم.البته در يکی دو سال آخر معلم کامپيوتر شده بودم و در سال آخر مسئوليت گروه کامپيوتر هم بر عهده من بود.

سال 80 تصميم گرفتم از مدرسه خارج بشوم. دلايل زيادی پشت اين تصميم بود، که مجال مطرح کردن آنها نيست. ديگر کار مدرسه راضی ام نميکرد. ميخواستم يک کم کار مهندسی کنم. ميخواستم کار فنی کنم. شايد به همين دليل هم بود که در سالهای آخر به سراغ تدريس کامپيوتر رفتم. يکی از کارهايی که در همين مدت کوتاه، کمی درگيرش شدم، آغاز به کار يک تيم شبیه سازی فوتبال ربوکاپ با 4 نفر از بهترين دوستانم (که آن موقع دانش آموز اول دبيرستان بودند) بود. ربوکاپی که بعدها خواسته و ناخواسته خيلی بيشتر درگيرش شدم و الان يکی از مهمترين علاقمندی های من است. در همين اوضاع بود که پدرم هم به رحمت خدا رفت و به خاطر شوک روحی و مصيبتی که به خودم و خانواده ام وارد شده بود، مدتی مدرسه را دودر کردم. و همين دوران دودره بازی فتح بابی شد، که بتوانم کم کم کارهای خودم را به ديگران بسپارم و تا پايان سال تحصيلی، ديگر از علامه حلی خارج شده بودم.

اما يک سالی نگذشته بود که برای بار سوم با علامه حلی مرتبط شدم، واين بار برای سرپرستی تيم ربوکاپ مدرسه. ارتباطی که در طول سالهای بعد به دلايل مختلف دچار شدت و ضعف شده است، اما شکر خدا تا امروز همچنان برقرار مانده است.

کتابهای مجانی

معمولا هر چيزی را ميشود در اينترنت پيدا کرد. اما معمولا راه پيدا کردن چيزهای مجانی از Google نميگذرد. دليلش را نميدانم چرا. يکی از مهم ترين آنها کتاب (ebook) است. در زير چند لينک خوب که کتابهای خوبی دارند آورده ام (منبع1 و منبع2):

اميدوارم به درد بخورد.

سه خاطره، بخش سوم

و اما خاطره سوم:

داستان سوم من درباره مرگ است.

‌وقتی که من 17 ساله بودم، جمله قصاری خواندم بدین مضمون که: "اگر هر روز به گونه زندگی کنيد که انگار روز آخر عمرتان است، احتمالا روزی خواهد رسيد که درست فکر کرده باشيد." اين جمله تاثير عجيبی بر من گذاشت، و بعد از آن، ظرف 33 سال گذشته هر روز صبح من در آينه به خودم نگاه ميکنم و ميپرسم: "اگر امروز آخرين روز عمر من باشد، آيا همان کارهايی را انجام ميدهم که قرار است انجام بدهم؟" و اگر جواب اين سوال برای چندين روز متوالی منفی باشد، فورا ميفهمم که بايد چيزی را تغيير بدهم.

به ياد داشتن اينکه من به زودی خواهم مرد مهمترين ابزاری است که در زندگی به من کمک کرده که انتخاب های بزرگ انجام بدهم. به خاطر اين که تقريبا همه چیز (از انتظارات اطرافيان گرفته، تا همه غرورها و احساس خجالت ها و شکستها) در مقابل مرگ رنگ ميبازند، و تنها چيزهای واقعا مهم باقی ميمانند. به ياد داشتن اينکه مرگ به سراغ شما هم خواهد آمد بهترين راهی است که من برای گريز از اين فکر داريد که شما چيزی برای از دست دادن داريد. شما هيچ چيزی نداريد و هيچ دليلی برای دنبال نکردن آنچه دلتان ميخواهد وجود ندارد.

حدود يک سال قبل من سرطان گرفتم. ساعت 7:30 صبح يک اسکن کردم و کاملا نشان داد که من يک تومور در پانکراس دارم. من حتی نميدانستم که پانکراس چی هست. دکترها به من گفتند که تقريبا با اطمينان ميتوان گفت که اين يکی از انواع غير قابل درمان سرطان است، و من احتمالا بيش از 3 تا 6 ماه زنده نخواهم ماند. پزشک معالجم به من گفت که به خانه بروم و کارهايم را به انجام برسانم و منظورش اين بود که برای مردن آماده شوم. منظورش اين بود که مثلا همه آنچه را که قصد داشتم ظرف 10 سال آينده به بچه هايم بگويم، در چند ماه به آنها بگويم. منظورش اين بود که مطمئن شوم که همه چيز آماده است که خانواده ام کمترين دردسر را متحمل شوند. منظورش اين بود که آخرين خداحافظی هايم را بکنم.

من تمام آن روز را با آن بيماری سرکردم. بعدازظهر همان روز از من يک آزمايش گرفتند، و يک آندوسکوپ از گلوی من به درون دستگاه گوارش و پانکراس من فرستادند و مقداری از سلولهای تومور را برداشتند. همسرم به من گفت که وقتی آنها آن سلولها را زير ميکوسکوپ ديدند خوشحال شدند و گريه کردند. چون متوجه شده بودند که بيماری من نوع خاصی از سرطان پانکراس است که به وسيله جراحی قابل درمان است. من را جراحی کردند و من الان سالمم.

اين نزديکترين تجربه من به مرگ بود، و اميدوارم که تا چند دهه نزديکترين تجربه باقی بمونه و تجربه ديگری نداشته باشم. به عنوان کسی که چنين تجربه ای را داشته الان ميتوانم با قطعيت بيشتری اين را به شما بگويم که گه مرگ يک مفهوم ذهنی و مفيده:

هيچ کس نميخواهد بميرد. حتی افرادی که ميخواهند به جهنم بروند، نميخواهند بميرند که به آنجا بروند. و هنوز مرگ سرنوشت مشترک همه ماست. هيچ کس نتوانسته از آن فرار کند. و همانطوری است که بايد باشد. چون مرگ خيلی شبيه تولد است. عنصر تغيير زندگی است. قديم را پاک ميکند که راه جديد را باز کند. همين الان شما جديد هستيد، اما روزی که خيلی هم دور نيست رفته رفته پير ميشويد و پاک ميشويد. من را ببخشيد ولی اين عين واقعيت است.

زمان شما محدود است. بنابراين آن را با به جای ديگران زندگی کردن هدر ندهيد. گول عقايد تعصب آميز را که زندگی کردن با نتايج ذهنيات ديگران است نخوريد. اجازه ندهيد سر و صدای عقايد ديگران صداهای درونی شما را تحت تاثير قرار دهد. و از همه مهمتر اينکه شجاعت اين را داسته باشيد که دنبال آن چيزی برويد که دلتان ميخواهد و به آن اعتقاد داريد.

وقتی من جوانتر بودم يک نشريه جالب منتشر ميشد به نام The Whole Earth Catalog که يکی از کتابهای مقدس نسل ما بود. اين نشريه متعلق به آدمی بود به نام Stewart Brand که نزديک همينجا در Menlo Park منتشر ميشد. و او با طبع شعرش آن را زنده کرده بود. اين در اواخر دهه 1960 بود، قبل از به وجود آمدن کامپيوترهای شخصی و نشر روميزی. همه کارها با ماشين تايپ، قيچی و دوربينهای پولارويد انجام ميشد. اين نشريه يک چيزی مثل Google بود برای آدمهای نسل ما، البته از نوع کاغذی اش. 35 سال قبل از به وجود آمدن Google : آرمانی بود و بيش از حد تصور ما چيز تميزی بود.

Stewart و تيم اش چندين و چند شماره از اين نشريه را منتشر کردند. و سپس وقتی که موعدش رسيد، يک شماره به عنوان آخرين شماره منتشر کردند. اواسط دهه 1970 بود، و من هم سن الان شما بودم. پشت جلد آخرين شماره عکسی از يک جاده در فضای صبحگاهی انداخته بودند، به طوری که اگر يک کمی آدم ماجراجويی بوديد دلتان ميخواست آن جاده را بگيريد و برويد تا ببينيد به کجا ميرسد. و زير آن عکس کلمات زير نوشته شده بود: "Stay Hungry. Stay Foolish" و اين پيام خداحافظی آنها بود.

Stay Hungry. Stay Foolish.

و اين آرزويی بود که من همواره برای خودم کرده ام. و اکنون، به عنوان يک فارغ التحصيل که در آغاز راهی نو قرار دارد، آن را برای شما آرزو ميکنم:

Stay Hungry. Stay Foolish.

از همه شما خيلی ممنونم.

پايان

سه خاطره، بخش دوم

ادامه صحبتهای Steve Jobs:

داستان دوم من درباره عشق و خسران است.

من خوش شانس بودم که کاری را که به آن علاقمند بودم زود انجام دادم. Woz و من Apple را در گاراژ خانه والدين من، وقتی من 20 ساله بودم راه اندازی کرديم. ما سخت کار کرديم، و ظرف 10 سال Apple از جايی که فقط ما دونفر در يک گاراژ بوديم به يک شرکت 2 ميليارد دلاری با بيش از 4000 کارمند
تبديل شد. ما يک سال قبل بهترين محصول خودمان را عرضه کرده بوديم (Macintosh) و من تازه 30 ساله شده بودم. و سپس من اخراج شدم. چطور ممکن است که از شرکتی که خودتان آن را راه انداخته ايد اخراج شويد؟ خب، همينطور که Apple رشد ميکرد ما يک نفر را که من فکر ميکردم خيلی با استعداد است استخدام کرديم که شرکا را به کمک من اداره کند، و در سال اول همه چيز خيلی خوب بود. اما بعد ديد ما نسبت به آينده از هم فاصله گرفت و نهايتا کار ما به مشاجره کشيد. در اين شرايط هيئت مديره ما طرف او را گرفتند. و در سن 30 سالگی من اخراج شدم. و اخراج من به اطلاع همگان رسيد. آنچه که حاصل صرف عمر و جوانی من بود به باد رفته بود، و اين ويران کننده بود.

برای چند ماه من واقعا نميدانستم که چه بايد بکنم. حس ميکردم که من باعث شده ام که نسل قبلی کارآفرينان شکست بخورند (مثل اينکه در مسابقه دو امدادی هنگامی که قرار بوده چوب را به دست من بدهند آن را انداخته باشم). با David Packard و Bob Noyce ملاقات کردم و از آنها عذرخواهی کردم. اشتباه بدی کرده بودم و دلم ميخواست فرار کنم. اما به آرامی اتفاقاتی برای من افتاد که من هنوزعملکردم را عاشقانه دوست دارم. اتفاقاتی که در Apple افتاد اوضاع من را چندان تغيير نداد. من پذيرفته نشدم، اما هنوز عاشق کارم بودم. و تصميم گرفتم که دوباره شروع کنم.

فکر ميکنم اخراج من از Apple بهترين اتفاقی بوده که ميتوانسته برای من رخ بدهد. سنگينی موفقيت دوباره با روشنايی تازه کار بودن جايگزين شد، و من کمتر نسبت به هر چيزی اطمينان داشتم. اين من را به سمت يکی از پر جنب و جوش ترين دوران زندگيم برد.

ظرف 5 سال آينده، من يک شرکت راه اندازی کردم که NeXT نامگذاريش کردم. و يک شرکت ديگر به نام PIXAR هم راه انداختم، و با يک زن شگفت انگيز آشنا شدم که اکنون همسرم است. PIXAR رفت تا اولين فيلم انيميشن تمام کامپيوتری (Toy Story) را بسازد، و اکنون موفق ترين استوديوی ساخت انيميشن دنياست. در يک چرخش قابل توجه Apple شرکت NeXT را خريد، من دوباره به Apple برگشتم، و تکنولوژی که ما در NeXT ايجاد کرده بوديم قلب رنسانس فعلی Apple است. و Laurene و من با هم يک خانواده شگفت انگيز را تشکيل داديم.

کاملا مطمئن هستم که اگر من از Apple اخراج نميشدم هيچ يک از اين اتفاقات نمی افتاد. مصرف دارو ممکن است تلخ يا بدمزه باشد، اما بيمار نياز به آن دارد. گاهی اوقات زندگی با آجر به کله شما ميکوبد. ايمانتان را از دست ندهيد. من معتقدم که تنها چيزی که من را وادار به ادامه راه کرد اين بود که عاشق کارهايم بودم. شما باید بگرديد و چيزی که عاشق آن هستيد را بيابيد. و اين امر که هم برای کار شما مصداق دارد و هم برای کسی که عاشقش هستيد. کار شما بخش بزرگی از زندگی شما را شامل ميشود، و تنها راه ارضای کامل شما اين است که اعتقاد داشته باشيد که کاری که ميکنيد کار بزرگی است. و تنها راه انجام کارهای بزرگ آن است که عاشق آن باشيد. اگر هنوز آن را پيدا نکده ايد، بگرديد. ننشينيد. تا وقتی که با تمام وجودتان حس کنيد که پيدايش کرده ايد. و مثل هر رابطه بزرگ ديگری، هر چه سالها بگذرد بهتر و بهتر ميشود. بنابراين بگرديد تا پيدايش کنيد. آرام ننشينيد.

ادامه دارد ...